#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_55
-آخه بچه ي يه ساله چه مي دونه تولد چيه؟
-بابا واسه دل خودمونه، دانيالم شده بهانه تا دور هم جمع بشيم.
-اوهوم خب از اول بگو.
-حالا بزن بريم خريد که کلي کار داريم.
-آدمو رواني مي کني فرشته.
-خودت رواني هستي، راستي مرتضي کجاس؟ چند مدته نديدمش.
فاطمه شانه ايي بالا انداخت و گفت:خودمم درست و حسابي نمي بينمش، تازگي يه دوستي پيدا کرده که زيادي ميره دم پرش، ديشب مي گفت پسره خيلي بهم
ريخته بهم احتياج داره ميرم پيشش.
فرشته متعجب پرسيد:نگفت پسره کيه؟!
-نه، نپرسيدم اونم چيزي نگفت
فرشته شانه ايي بالا انداخت و گفت:بيا بريم تا غروب نشده.خودم به مرتضي زنگ مي زنم امشب بياين خونه ما.
-باشه، بيا بريم خرازي دوست بابام.
فرشته سر تکان داد و با او همراه شد.آنها از خرازي تمام چيزي که براي سفره هفت سين مي خواستند خريدند.فاطمه با شوق گفت:
-فرشته يه مانتوي قرمز ديدم محشر، بيا بريم پاساژ نشونت بدم، نمي خواي خريد عيد کني؟
-چرا، اتفاقا الانم واسه همينم اومده بودم، اما ديروز که داشتم تو بازار مي چرخيدم چيزي چنگ نزد دلم.
-بيا با خودم مي برمت يه مانتوي خوشگل بخر، سليقه ي منو که مي شناسي.
فرشته لبخندي زد و گفت:قبوله بزن بريم.
....صداي موزيک که از ماشينش پخش مي شد را کم کرد، چشمانش را ريز کرد و به دو دختري که با خنده از عرض خيابان مي گذشتند نگاه کرد.ناگهان
تند گفت:فرشته؟
لبخندي شيطنت آميزي روي لبش نشست.دستي به صورتش کشيد.جايي که سيلي خورده بود را نوازش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com