#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_43


فرشته چشم غره ايي به او رفت و سوارشد.کيان دور از چشم او لبخند زد و ماشين حرکت کرد.فرشته در تمام مدت ساکت به خيابان زل زده بود و کيان علاقه ايي به صحبت با اين

فرشته ي لجباز نداشت.حداقل نه الان! جلوي در خانه ي شاپور که ايستاد گفت:فرشته امروز که زهر کردي فقط اميدوارم آخر هفته مونو داغون نکني.

فرشته طلبکارانه نگاهش کرد و گفت:چه خبره؟

کيان موزيانه لبخند زد و گفت:خودت متوجه ميشي.

فرشته پوزخندي زد و از ماشين پياده شد.بدون خداحافظي به سمت در رفت که کيان گفت:قبلا باادب تر بودي.

فرشته لبخندي تمسخرآميز روي لب آورد و گفت:يادت رفته از قبلانا خيلي وقته فاصله گرفتم.

کيان با اخم گفت:تمومش کن فرشته، خسته ام کردي.

فرشته شانه ايي بالا انداخت و کلد را از کيفش بيرون آورد.در را باز کرد و داخل شد.کيان با حرص مشتي روي فرمان کوبيد و گفت:

-لعنتي تا کي مي خواي زجرم بدي

**************************

فاطمه با حرص گفت:دختر همه ديدن اين استاد رازي، مرتب آخر کلاسا صدات مي زده حالا اگه بري حذف اضطراري همه مي فهمن يه چيزي بينتون بوده.ديوونه بازي درنيار دختر.

فرشته کلافه گفت:ديگه دلم نمي خواد ريختشو ببينم.ببين چقد رو داره که بهم دست زده.

-خيلي خب تو هم، يه اين ترمو تحمل کن.محلش نده ول مي کنه.

-ميريم سر کلاس اگه باز بخواد اذيت کنه ديگه برام مهم نيست ول مي کنم ميرم حذف اضطراري.

-باشه، بيا بريم کلاس فعلا.

فاطمه دستش را گرفت و با هم وارد کلاس شدند.رديف اول نشستند.استاد که وارد کلاس شد اخم بر چهره ي فرشته نشست. سبحان زير چشمي به فرشته نگاه کرد.تصميم داشت

از اين بعد حال اين دختر را بگيرد.روبه کلاس ايستاد و کتاب به دست مشغول تدريس شد.در بين درس دادن گاهي سوال مي پرسيد و بقيه جواب مي دادند.همين که کلاس تمام شد

قبل از اينکه فرشته فرصتي به سبحان دهد فورا دست فاطمه را گرفت و از کلاس بيرون رفت.فاطمه متعجب گفت:

-افتادن دنبالت ديوونه؟

-از بين اين همه پير و پاتل يه استاد هيز جوون بهمون افتاده که اينقد پرو بايد ازش فرار کرد.

romangram.com | @romangram_com