#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_42
-شما دو تا اينجا چيکار مي کنين؟!
کيان با حرص گفت:از اين خانوم بپرس.
فرشته با پرخاش گفت:تو ول نمي کني، من کاري بهت نداشتم.
کيان با اخم گفت:پس اون همه کولي بازي جلو اون سروانه چي بود؟
فرشته براق شد و گفت:درست حرف بزن، حقم بود.نمي خواستم باهات بيام.
کيان با خشم گفت:حتما بايد آبروريزي مي کردي ها؟
نکيسا کلافه گفت:بس تونه، چرا هي بهم مي پرين؟ آدمو ديوونه مي کنين.
کيان عصبي و بي حوصله گفت:داداش من کار دارم، با اجازه ات بايد برم.اين همکارتم که زبون نفهم هر چي بهش ميگم هي ميگه ميريم اداره مشخص ميشه.خب مشخص شد.
نکيسا لبخند زد و گفت:باشه برو.فرشته برو تا کيان برسونتت.
فرشته حاضرجواب گفت:بچه نيستم، به پا هم نمي خوام.
نکيسا با آرامش گفت:شب شده مي دونم الان عمو شاپور نگرانه، با کيان بري خيال همه راحتتره.
کيان پوزخندي زد و گفت:خانوم اين همه دردسر درست کرد که با من نياد.حرفا مي زني نکيسا.
فرشته چشم غره ايي به کيان رفت.کيان دستي بالا کرد و گفت:من ميرم، خداحافظ.
فرشته نگاهش کرد و امشب حق با کيان بود و لجبازي گاهي چقدر آزار دهنده بود.نکيسا نگاهش کرد و گفت:
-برو دختر، کم اين پسر عموي منو بچزون.تا نرفته بهش برس شب شده خطرناکه.
فرشته با حرص گفت:پسر عموت منو کم حرص بده من کاري بهش ندارم.
نکيسا لبخند زد و گفت:حق با شماست خانوم، برو ديگه!
فرشته لبخند زد و با سرعت از اتاق بيرون زد.از کلانتري که بيرون آمد.کيان در حال سوار شدن بود که فرشته را ديد.نفسش را بيرون داد و با حرص گفت:
-دختره ي لجباز!
برايش بوق زد که فرشته به سمتش آمد.کيان با آرامش گفت:سوار ميشي يا قراره دوباره برگرديم کلانتري؟
romangram.com | @romangram_com