#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_37


-تا آخر اين هفته منتظر باش ميايم خواستگاري!

فرشته با خشم نگاهش کرد و گفت:حق نداري بياي.اگه بياي جوابم منفيه بهتره خودتو سنگ رو يخ نکني!

کيان بازويش را گرفت و گفت:ميايم تو هم کاري رو مي کني که من ميگم.حوصله بچه بازيتو ندارم پس بهتره تا قبل از اينکه بيايم خواستگاري تصميمي بگيري که به نفع جفتمون باشه!

فرشته بازويش را کشيد و با خشم گفت:تو خواب ببيني!

از ماشين پياده شد که کيان با اعصابي که بهم ريخته بود گفت:فرشته به ولاي علي بخواي اذيت کني جوري حالتو مي گيرم حساب کار دستت بياد.

فرشته پوزخندي نثارش کرد و گفت:قبلا که مهربون بودي دوست داشتني به نظر مي رسيدي اما الان فقط مي تونم بگم ازت متنفرم.تا آخر عمرم هم نظرم منفيه.

کيان با تمام خوش خياليش گفت:خواهيم ديد!

پايش را روي گاز گذاشت و رفت.فرشته با اخم گفت:نوبت منه بتازونم.

کليد را از کيفش درآورد و در را باز کرد و داخل شد در حالي که امروز به اندازه ي همه ي عمرش عصبي بود.

************************

مثل هميشه نبود و اين را سبحان استاد جذاب دانشگاه هم تشخيص داده بود.نگاهش ميخ تابلو بود و چهره اش ناآرام! بلاخره سبحان طاقت نياورد و گفت:

-چيزي شده خانوم شکيبي؟

فرشته گنگ به سبحان نگاه کرد و گفت:نخير استاد!

سبحان ناراضي از جوابش به اجبار مجبور به تدريس بقيه دروس شد

کلاس که تمام شد سبحان بي توجه به دانشجوهاي ديگر گفت:خانم شکيبي شما بمون.

فرشته با اخم و تلخي نگاهش گفت:استاد کار واجب دارم.معاف مي فرمايين؟

سبحان با اخم گفت:نخير منتظر باشين.

فرشته با حرص دستش را مشت کرد و منتظر شد تا کلاس خالي از همکلاسي هايش شود.همين که آخرين دانشجو بيرون رفت.سبحان دست در جيب شلوارش فرو کرد

و گفت:چي شده؟

فرشته با عصبانيت گفت:استاد منو مسخره کردين؟ موندم که اينو بپرسين؟

romangram.com | @romangram_com