#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_36
فرشته بي حوصله گفت:داريم ميريم خونه.خسته ام آلما!
-اوه خب باشه عزيزم.شبت بخير!
-شب بخير!
تماس را قطع کرد.زير چشمي به کيان نگاه کرد.مغرور بود با تمام اينکه ماجرا را فهميده بود.از او رو برگرداند که کيان با صداي آرامي گفت:
-چرا بهم نگفتي؟
فرشته با تحقير نگاهش کرد و گفت:حرفي براي گفتن باهات ندارم.
کيان تيز نگاهش کرد و گفت:اما من حرف دارم.
فرشته با بي اعتنايي گفت:گوش شنوا مي خواد که من ندارم.
کيان با خشم غريد:دردم تو بودي من اشتباه کردم و بابتش عذر مي خوام تو کي قراره تمومش کني؟
فرشته پوزخندي نثارش کرد و گفت:خيلي وقته تمومش کردم. زندگي من خالي از تو شده!
کيان با غضب مشت محکمي روي فرمان کوبيد و گفت:عمرا اگه بي خيالت بشم.يا من يا هيچ کس!
فرشته غريد:يايي وجود نداره.مردي برام.اوني که عاشقش بودم اوني که يه روز فک مي کردم مرد زندگيمه مرده! بزار من حاليت کنم تو زندگي من کياني وجود نداره.من
آزادم و قبلم بدون عشق
-عصبيم نکن فرشته!
فرشته با عصبانيت غريد:منه بي لياقتو چه به زندگي تو؟!
کيان از عصبانيت دستش را بلند کرد که فرشته از ترس به در اتومبيل چسبيد.کيان دستش را مشت کرد و گفت:
-فقط خفه شو فرشته تا يه کاري دستت ندادم که آخر شبي نتوني بري خونه!
فرشته ترسيد.براي اولين بار از اين مرد ترسيد و حس کرد چقدر از او متنفر است.با نفرت رويش را از او گرفت و به بيرون دوخت.نفس هاي عصبي کيان روي مخش بود اما جرات اعتراض نداشت.
در دل چندين بار خود را مواخذه کرد که به حرف آلما گوش داد و با کيان همراه شد.مردي که اين روزها بيشتر از هميشه وحشي شده بود.شيري که از بند آزاد شده بود آنقدر ترسناک بود
که اصلا دلش نمي خواست با دمش بازي کند.جلوي منزل فرشته که ايستاد با جديت گفت:
romangram.com | @romangram_com