#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_146


-خداحافظ

تماس را قطع کرد و لبخند زد، رو به سقف گفت:شکر خداي مهربون اين روزهاي روشنم!

***********************

مانتوي سفيدش را با شلوار سورمه ايي تيره راسه اش پوشيد و با آرايش زيبايش شال بنفشش را روي موهايش انداخت و از اتاقش بيرون آمد.زهرا از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:کجا صبح به اين زودي؟

-کار دارم مامان.

صداي شاپور را شنيد که بي خيال گفت:به کيان بگو ناهار بياد اينجا!

يکباره کل صورتش سرخ شد، خجالت زده گفت:چشم!

از خانه بيرون رفت و جلوي در منتظر شد.ساعت 8 بود و کيان قول داده بود زود بيايد.دل در دلش نبود.مرتب با ناخن هايش بازي مي کرد که گوشيش تک خورد.گوشي را برداشت که نگاه کند که ماشيني به سرعت جلوي پايش روي ترمز زد.سرش را بلند کرد و با ديدن کيان جرعه ي لبخند روي لبش زنده شد.کيان با شوق گفت:زود باش خانوم طلا!

فرشته سوار شد که کيان پايش را روي گاز گذاشت و از کوچه بيرون رفت.فرشته پرسيد:کجا ميريم؟

-بيرون شهر، بايد يه جوري دلتنگيمو رفع کنم که کسي نباشه ها؟

فرشته خجالت زده سرخ شد و زير لب گفت:بي حيا!

کيان با خنده گفت:عاشقتم.

فرشته ضربه ايي به بازويش زد و نگاهش را به بيرون دوخت.کيان به سمت پارک طبيعي عيسوند(يه روستاي که تقريبا در فاصله 30 کيلومتري بوشهره، يه پارک طبيعي داره که زم*س*تونا جون ميده برا پيکنيک) رفت.فرشته با تعجب گفت:تو اين گرما؟

-هواي مهر که ديگه گرم نيست اونم اول صبح.

ماشين را زير يکي از کويرها(نوعي درخت گرمسيري) زد و گفت:بساط صبحونه پشت ماشينه.

فرشته از ماشين پياده شد، قبل از اينکه صندوق عقب را باز کند، کيان پر حرص از پشت ب*غ*لش کرد و کنار گوشش گفت:دلم برات تنگ بود.

فرشته سرش را به شانه ي او تکيه داد و دست هاي قفل شده ي او را گرفت و گفت:پس دل من چي؟

کيان گره دستش را محکم تر کرد و گفت:داشتم ي مردم ديشب، ديشب رسما مال من مي شديا.

فرشته حلقه دستش را شل کرد و به سويش چرخيد و گفت:بابا فهميد داري مياي دنبالم، گفت بگم ناهار بياي اونجا.

-پاک آبرومون رفت.

romangram.com | @romangram_com