#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_134


محو تماشايش بود و کاش فرصتي بود تا با او حرف بزند و توضيحي بخواهد اما در اين شلوغي و وجود شاپور و زهرا، دليل قانع کننده ايي براي اين صحبت نداشت و امشب انگار بايد در بغض، حرص و نگراني مي گذشت.

صداي آلما بلند شد که همه را به ر*ق*ص دعوت مي کرد.چشم به فرشته دوخته بود تا بلند شود اما وقتي حرکتي نکرد نااميدانه به صندليش چسپيد و به جمع بزرگي از جوان ها که با آهنگ هاي تند و شاد و گاهي بندري مي ر*ق*صيدند، نگاه دوخت.

آلما با ديدن فرشته فورا بلند شد،براي دايي و زن داييش که گرم صحبت با بقيه فاميل بودند سري تکان داد و روبروي فرشته ايستاد، دستش را به کمرش زد و طلبکارانه گفت:اگه اومدي غمبرک بزني چرا خونه خودتون نموندي؟

فرشته آهي کشيد و گفت:خواستم بمونم اما نزاشتن.

آلما متعجب نگاهش کرد، دست هايش را انداخت و مهربانانه گفت:چي شده؟

-بزار بعدا آلما، الان اصلا حسش نيست.

آلما دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:بيا وسط کمي حالت عوض بشه.

فرشته بي حال گفت:مرسي، ايشالا واسه جشناي ديگه...امشب مي خوام نگاه کنم...فقط!

آلما شانه اش را فشرد و گفت:باشه عزيزم.

با رفتن آلما زير چشمي به جلو خيره شد اما کيان را نديد انگار رفته بود.کمي ترسيده از رفتنش نگاه چرخاند اما باز هم او را نديد.بلند شد تا چرخي درون سالن بزند و از گوشه چشمش او را ببيند و خيالش راحت شود از نرفتنش و اميد داشته باشد حداقل براي همان گوشه چشم ديدن!

ادم هاي آشنا و غريبه را از نگاه گذراند و او را نيافت.بغض کرد و چرا به اين زودي؟ چرا به اين زودي بايد مي رفت؟ اين همه بودنش را نمي توانست تحمل کند؟ دانه هاي جمع شده اشک در چشمانش را با نوک انگشتش گرفت، زير لب گفت:چرا رفتي؟

دستي روي شانه اش نشست، برگشت با ديدن شقايق لبخند زد که شقايق موزيانه پرسيد:دنبال کي مي گردي؟

فرشته دستپاچه گفت:هيشکي، همش نشسته بودم گفتم يه دوري بزنم.

شقايق آهاني گفت، ملتماسانه گفت:ميشه يه لطفي بهم بکني بري طبقه بالا، تو اتاق قبلي آلما برام کليپسمو بياري؟ موهامو ريختم دورم اعصابمو خورد کرده دستم همش بهشونه!

فرشته لحظه ايي متعجب نگاهش کرد اما گفت:باشه، فقط کجاس و چه شکليه؟

شقايق لبخند کجي زد و گفت:گلش سفيده جلوي آينه قدي روي ميزه....خودم سختمه برم بالا...

فرشته مشکوک نگاهش کرد که شقايق پررنگ لبخند زد و گفت:باردارم!

فرشته با هيجان و شقوق خنديد و گفت:جدا؟ پس چرا من نمي دونستم؟

شقايق چشم غره ايي نثارش کرد و گفت:شما يه خبر بگير مي فهمي!

فرشته ب*و*سه ايي نرم روي گونه ي شقايق گذاشت و گفت:تبريک مي گم، خيلي خوشحال شدم.

romangram.com | @romangram_com