#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_133


-ساعت 9 شده کيان، ديگه قراره کي بياي؟

لبخندي به لحن طلبکارانه ي شقايق زد و گفت:تا يه ربع ديگه اونجام.

شقايق با لحن موزيانه ايي گفت:تيپ بزن که يارم اومده اونم چه جوري؟ يه پرنسس به تمام معنا!

اخم هايش را درهم کشيد و خشک گفت:باشه، خداحافظ

تماس را قطع کرد و بدون آنکه اخم روي پيشانيش را باز کند از پله ها پايين رفت، يکراست به حمام رفت و خود را گربه شور کرده بيرون آمد، کت و شلوار مشکي براقش که يقه اش با ساتن مشکي براقي نما داده شده بود را روي پيراهن قهوه ايي کاراملي پوشيد ، ادکلن مخصوصش را زد و موهايش را در آينه قدي اتاقش مرتب کرد، همان مدل هميشگي که پرستيژ مهندس بودنش را حفظ مي کرد.کفش هاي ورني براقش را پوشيد و در آينه براي آخرين بار خود را برانداز کرد.انگار چيزي کم نداشت.چشمکي به عکس خود را زد و سويچ را که روي تخت پرت کرده بود را برداشت و با عجله بيرون رفت.سوار ماشينش شد و با آخرين سرعت خود را به خانه عموي بزرگش رساند.در باز بود، ماشين را کنار در پارک کرد و شيک و مردانه داخل شد.وارد سالن که مهمانان جمع بودند شد که نگاه ها به سويش چرخيد، شقايق با اخم به سويش آمد و گفت:چه عجب!

لبخندي زد و گفت:حالا که اومدم، غر نزن!

ماهان همسر شقايق کنارش ايستاد و گفت:خواهرتو بهتر از همه مي شناسي!

آلما و نکيسا هم به جمع آنها پيوستند، کيان با لبخند گفت:پس ني ني ها؟

نکيسا دستش را دور کمر آلما بند کرد و گفت:خوابن تو اين شلوغي ديوونه مي شن.

کيان ضربه ايي به بازويش زد و گفت:باباي مهربون!

آلما به سويش خم شد و کنار گوشش گفت:ديديش؟ کنار مادرشه، نمي دونم چشه نه حرفي مي زنه، نه لبخندي نه حرکتي، ساکت و آروم يه جا نشسته به مهمونا زل مي زنه!

-کجاست؟

-سمت چپتو ببين، کنار ستون نشسته....باز که دعواتون نشده؟

کيان بي توجه به جمله ي پرسيده اش زير چشمي به جايي که فرشته نشسته بود نگاه کرد، دلش گرفت از اين زل زدن هايي که هيچ از آن نمي فهميد، چشم هاي غمگينش دلش را به درد آورد، شايد کمي زياده روي کرده بود اما بايد مي فهميد اين جوانک خيره سر چه کسي است؟ ولي...الان جايش نبود، خودش را بهتر از همه مي شناخت مي دانست که نمي تواند عصبانيتش را کنترل کند و ممکن است دادي بزند آن هم جلوي شاپور و تمام مهماناني که بودند پس بهتر بود فردا اين ماجرا را تمام مي کرد.

نکيسا به شانه اش زد و گفت:به چي فکر مي کني؟

شانه ايي بالا انداخت و گفت:بقيه کجان؟

-برديا بيدار شد شقايق و آلما رفتن سراغش!

در سالن باز شد و بيتا به همراه روزبه همسرش وارد شدند، نکيسا، کيان را تنها گذاشت تا به آنها خوش آمد بگويد، کيان به اطراف سالن نگاهي انداخت و دقيقا صندلي خالي روبروي فرشته را يافت.با لبخند شيطنت آميزش به سوي صندلي رفت و روبروي فرشته نشست.زل زد به او بي خيال همه آنهايي که کنجکاوانه نگاهش مي کنند.

فرشته غمگين از نيامدن کيان، آهي کشيد و به اطراف نگاهي انداخت.دلگير از نيامدنش دوباره به جلو خيره شد که او را ديد زل زده به خودش با نگاهي خاص و پر از حرف و گلايه!

نگاهش را گرفت و سرش را پايين انداخت.دوباره بغضش بزرگ شد.کاش کيان خواسته بود تا توضيحي دهد.کاش کمي صبر کرده بود.دلش يک معذرت خواهي مي خواست و يک بخشش....اگر قبول کند اين جوان زيادي نامهربان!

romangram.com | @romangram_com