#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_107
مرتضي برا اطمينان دوباره از فرشته پرسيد:همين ديگه؟
-آره، مبارک باشه!
مرتضي بدون آنکه لباسش را تعويض کند پول را با عابر بانکش حساب کرد و شلواري که درآورده بود در مشما گذاشت و با خداحافظي کوتاهي از مغازه بيرون زدند.فرشته گفت:خب؟ مقصد بعدي؟
-يه تيکه طلا مي خوايم.
-بيا يه جايي رو مي شناسم طلاهاي ظريفي داره، با سليقه ي فاطي جور درمياد.
مرتضي حرفي نداشت فقط هديه ايي زيبا براي نامزد زيبايش مي خواست.بلاخره هم انگشتر ظريفي که شکل پروانه بود و روي بالهايش با طلاي سفيد تزيين شده بود را خريدند و به خانه برگشتند....
فرشته با ابرو به فاطمه که در ميان مادر خودش و مادرشوهرش نشسته بود و سرخ شده بود ابرو مي انداخت و ريز مي خنديد.مرتضي که کنار دستش بود چشم غره ايي به او رفت و گفت:اذيتش نکن نمي بيني کم مونده با سر بره تو يقه؟
فرشته خنديد و گفت:حال ميده اما خب چون تو مي خواي باشه...
بزرگترها حرف مي زدند و تاريخ مشخص مي کردند.کوچکترها هم خود را با برنامه ها عروسي سرگرم مي کردند.بلاخره هم عروسي براي نيمه شعبان مشخص شد.دقيقا 5 روز بعد از اتمام امتحانات آخر ترم دانشگاهي فاطمه!
**********************
ترديد داشت اما با اين دستش را روي زنگ آيفون فشرد.طولي نکشيد که صداي ريز و آرامي زني در آيفون پيچيد:بله؟
-سلام، براي ديدن خانم جون اومدم.
زن با ترديد پرسيد:شما؟
-من فرشته ام، بهشون بگين همون که دم داروخونه ديدن، اومدم برا ديدنشون.
شايد 5 دقيقه گذشت که در با تيک کوچکي باز شد و او داخل شد.اين بار با دقت بيشتري اطراف را نگريست.دور تا دور حياط که به شکل مربع بزرگي بود درختان ترنج همديگر را در آ*غ*و*ش کشيده بودند.تقريبا به مسافت بزرگي جلوي ساختمان اصلي که دو طبقه بود و قهوه ايي رنگ باغچه ايي پر از گل هاي فصلي بود که ز پنجره هاي ساختمان ويوي زيبا و پر نشاطي داشت.وسط باغچه حوضچه کوچک و آبي رنگي بود که شک داشت در اين گرما چند دانه ماهي را در خود داشته باشد.نفسش از از بوي خوش گل ياسي که از شدت گرما گل هاي زرد و پژمرده شده بودند کرد و با لبخند به سوي ساختمان رفت.آمار سبحان را داشت که تا 12 در دانشگاه کلاس دارد پس او 2 ساعت وقت داشت بدون آنکه سبحان سر برسد.جلوي در زني تقريبا چاق با صورت گرد سبزه که موهاي مشکيش را بالا زده بود و روسريش را سفت دور گردنش پيچيده بود به استقبالش آمد و با لبخندي که نه مي توانست بگويد مهربان است نه خشن تعارف کرد که داخل شود، همان موقع فورا گفت:خانم تو اتاق خودشونن دارن کتاب مي خونن.
فرشته تشکري کرد و به سوي اتاقي که زن نشان داده بود رفت.جلوي در تک ضربه ايي به در زد که صداي بي حال خانم جان تعارف کرد داخل شود.فرشته در را باز کرد و با هيجان سلام بلند بالايي کرد.خانم جان لبخند زد و گفت:چطوري دختر؟ بيا بشين.
فرشته روي صندلي چوبي روبروي خانم جان که روي صندلي گهواريه ايي نشسته بود نشست و گفت:اين کتابو برام بخون، فک مي کنم چشمام خيلي ضعيف شده، بعضي از کلماتو اشتباه مي خونم.
کتاب را به سوي فرشته گرفت . فرشته با مهرباني کتاب را گرفت.نگاهي به جلد کتاب نداخت."مادام کامليا" شايد کتاب جالبي باشد.از صفحه 20 که خانمجان گفت شروع کرد.در بين خواندن گاهي براي کامليا تاسف مي خورد و گاهي براي آن جواني که دلباخته ي او شده بود...ساعت يک ربع به 12 را نشان مي داد که کتاب را بست و گفت:با اجازه تون من ديگه برم.
-خسته نباشي دختر جان.
فرشته کتاب را بست و روي ميز کنار دست خانم جان گذاشت و بلند شد.خانم جان اميدوار گفت:بازم بهم سر بزن.
romangram.com | @romangram_com