#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_106
-زيادي غير رسمي نيست؟
-بابا امشب که عروسيت نيست؟ قراره برين تاريخ عروسيو مشخص کنين و تقسيم کار، کت و شلوار رسمي نمي خواد ديگه.
-ها بريم ببينم چي ديدي که دلتو برده.
جلوي پاساژ جاي خلوتي ماشينش را پارک کرد و با فرشته به پاساژ رفت.فرشته م*س*تقيم او را به همان مغازه برد.جلوي ويترين شيشه ايي کت را نشانش داد و گفت:نظرت چيه؟
برقي در چشم مرتضي درخشيد لبخند زد و گفت:خوب به نظر مي رسه.
فرشته بازويش را گرفت و گفت:پس بريم امتحان کنيم.
داخل مغازه که شدند، لبخندش خورده شد با ديدن سبحان که کنار صاحب مغازه ايستاده بود خود را جمع و جور کرد.صاحب مغازه با خوشرويي گفت:خوش اومدين، در خدمتم.
سبحان با ديدن فرشته اخم درهم کشيد که فرشته فورا گفت:سلام استاد.
مرتضي متعجب نگاهشان کرد که ناگهان در پستوي ذهنش يادش آمد قبل از عيد اين جوان را ديده.سبحان خشک و سرد جوابش را داد.فرشته ناراحت از اين برخورد رو به فروشنده گفت:سايز برادرم اون کت مخمل سرمه ايي رو بيارين.
فروشنده بلند شد و از پشت سرش رديف آخر کت را بيرون آورد و به دست مرتضي داد.مرتضي بدون رفتن به اتاق پرو جلوي آينه قدي روي در اتاق ايستاد و کت را روي پيراهن سفيد رنگش که رگ هاي سياه و قرمز داشت پوشيد و چند بار ژست گرفت و در آخر با رضايت سرش را تکان داد و گفت:عاليه.
فرشته لبخند زد و رو به فروشنده گفت:يه شلوار کتون مي خوام که به اين کت بياد.سورمه ايي يا مشکي.
فروشنده که انگار از اين فروش موفق خوشش آمده بود فورا شلوار کتون با طراحي تقريبا ساده و مردانه ايي را جلوي فرشته گرفت و گفت:بفرمايين ، کار ترک اصله، تازه برامون رسيده، فروش خوبي داشته ببينين مي پسندين؟ اگه نه کاراي ديگه ايم هست.
فرشته شلوار را به دست مرتضي داد و مرتضي وارد اتاق پرو شد.فرشته نگاهي به سبحان که به نقطه ايي زل زده بود کرد و آرام به او نزديک شد و به همان آرامي گفت:نبخشيدين؟
سبحان نگاهش کرد و تازگي اين دختر زيادي توي ديدش بود.زيادي دلبري مي کرد و امروز اصلا حوصله حرف زدن نداشت. بلند شد و رو به فروشنده گفت:من ميرم کاري داشتي خبرم کن.
-ميموندي حالا!
-مرسي کار دارم.خداحافظ
بي توجه به فرشته سرد و بدون نيم نگاهي از کنارش گذشت و رفت.فرشته پر حرص و اخمو گفت:باشه، منو داشته باش اگه ديگه حتي نگاتم کنم.
مرتضي از اتاق پرو بيرون آمد دوري زد و چرخيد و گفت:چطوره بانو؟
فرشته با رضايت پلک زد و گفت:محشر شدي.
فروشنده براي آنکه حرفي زده باشد گفت:مبارکتون باشه خيلي قشنگ تو تنتون نشسته!
romangram.com | @romangram_com