#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_101


************************





فصل هفتم

خجالت مي کشيد نگاهش کند.نگاه مي دزديد و مرتب گفته هايش را يادداشت مي کرد.اما سبحان هم آنقدر تلخ بود که با جديت بدون حتي لبخندي فقط مباحث را توضيح دهد.فاطمه که چشم سبحان را پاييده بود به آرامي کنار گوش فرشته گفت:امروز يه چيزيش هست، عينِ ميرغضبه!

فرشته يواشکي نگاهي به او انداخت...بد کرده بود...بد گفته بود...اما دليل اين ميرغضبي او بود؟

-نمي دونم والا، شايد اتفاقي افتاده!

صداي جدي و ميخکوب کننده اش ضربان داد به قلبي که تا ثانيه ايي پيش ريتميک و آرام بود...

-ميشه بگيد چي باعث شده خانوما کلاس منو جاي پارک و بيرون و هرجاي ديگه اشتباه بگيرن؟

فاطي رنگش پريد و گفت:استاد ما چيزي نگفتيم.

سبحان نگاهش ميخ فرشته بود و فرشته سر به زير گفت:ببخشين استاد!

دلش نسوخت...بي حس...به اخم نشسته...خشک و جدي گفت:بهتره تکرار نکنين و گرنه فيضتونو بيرون از کلاس ببرين.

يک حرف اين همه تاثيرگذار بود؟ آهي کشيد و به آرامي گفت:بله استاد.

به سوي تابلو برگشت و بي خيال قيافه ي غم زده فرشته و نگاه هاي خندان دخترهاي رديف اول که چاپلوسانه سعي در به نمايش گذاشتن خود با پا روي پا انداخت و بالا و پايين کردن ابروها و ...داشتند درسش را از سر گرفت و امروز براي جدي بودن و چزاند اين دخترک گستاخ درخود فرو رفته بهتر بود....

کلاس تمام شد کوله ي سياه رنگش را برداشت و رو به فاطي گفت:بريم سايت؟

فاطي با شوق دستش را گرفت و گفت:بيا بريم بيرون حرف دارم.

فرشته کنجکاوانه با او بيرون رفت و گفت:چي شده؟

فاطمه با شوق و هيجان زياد دستانش را به هم کوبيد و با حالتي کودکانه که شاديش را به نمايش مي گذاشت گفت:امشب بزرگتراي فاميل من و مرتضي ميان خونمون برا عروسي برنامه ريزي کنن،فک کنم از فردا بايد دنبال خريداي عروسي باشيم.

فرشته محبت آميز او را در آ*غ*و*ش کشيد و گفت:برات خوشحالم عزيزکم، تو همه کارات روم حساب کن.

از او جدا شد دستش را گرفت و گفت:اون مرتضي چش سفيد چيزي به من نگفته بود.

romangram.com | @romangram_com