#هم_قفس_پارت_85
وقتی کلید انداختم و رفتم توی خونه صدای مبهم چند نفر با صدای ضبط می اومد.نزدیک در پذیرایی بودم که صداهاشون برام واضح شد.حرف های رکیکی می زدن،صدای چندتا دخترهم می اومد.رفتم تو،همه از دیدن من ساکت شدند.بهروز با دو تا از دوستاشودوتا دختر که سرو وضع ناجوری داشتن نشسته بودن،یعنی دراصل داشتن از سروکول هم بالا می رفتن.دسته گل از دستم افتاد.ماتم برده بود،بهروز یکی از دخترا روکه بهش چسبیده بود کنار زد و اومد طرفم.باورت نمی شه دو تا سیلی محکم به صورتم زد.سرم محکم به چارچوب درخورد،جلوی چشمام سیاهی رفت،همه جا رو تارمی دیدم.صدا ها روگنگ می شنیدم،فقط شنیدم که گفت چرا بدون اجازه رفتم توی خونه.پدرجون منو به بیمارستان برد.دو،سه روزی بستری بودم،گیج بودم،خیال می کردم کابوس دیدم،وقتی برگشتم خونه بهروز با پدرش برای معذرت خواهی اومدولی من حتی نمی تونستم ریختش رو ببینم.نمی تونم باور کنم که اون همه ابرازعشق الکی بوده،اون همه حرف دروغ بوده.
بهروز به پدرش واقعیت رو نگفته بود،وقتی پدرش از دهن من واقعیت رو شنید بهروز همه چیز رو منکرشد.تو چشمای من نگاه می کرد ومی گفت دروغ می گی.دیگه تحمل شنیدن صداش رو ندارم چه برسه به دیدنش.ازش متنفرم،از همه مردا متنفرم،همه تون دروغگو و چابلوسید،اصلا نمی فهمید عشق و محبت یعنی چی؟من ازتون انتقام می گیرم،می بینی،می کشمش،من روز خوش برای بهروز نمی ذارم،ازش بدم میاد،بدم میاد.....
سکوت کردم،هیچی نمی تونستم بگم.ستاره حق داشت،حالا خوب می فهمیدم که چرا حالش طبیعی نیست،معلوم بود که هنوز نتونسته این موضوع رو هضم کنه.بهروز دیگه از زندگی چی می خواست؟ستاره از پاکی و نجابت توی دانشگاه زبون زد بود،آروم و دانا بود،واقعا بعضی ازآدما نمی دونن توی زندگی دارن دنبال چی می گردن.ستاره داشت آروم آروم گریه می کرد،یه حالتی از ترس و ناباوری توی چشاش موج می زد.تند تند عرق می کرد،بعد از مدت کوتاهی سعی کردم یه کمی با حرف هام آرومش کنم ولی نمی دونستم باید چی بگم.
_بس کن ستاره،دنیا که به آخر نرسیده،اتفاقیه که افتاده،باید باهاش کنار بیای.بهروز قدرتورو ندونست و تو روازدست داد،سعی نکن خودت رو نابود کنی.به خدا کار سختی نیست،به خاطر خودت با این قضیه کنار بیا،تا کی می خوای خودخوری کنی؟از گریه و زاری که به جایی نمی رسی.
_نمی تونم،باورم نمی شه،من مثل تخم چشمم به بهروز اعتماد داشتم،ما عاشق هم بودیم،تو تموم این مدت به امید بهروز زندگی کردم،چرا با من این کار رو کرد؟کاش می مردم و این روزا رو نمی دیدم.
_می مردم یعنی چی؟شاید اگه رابطه ات ادامه پیدا می کرد مشکل بزرگتر وسخت تری پیدا می کردی،خدا رو شکر کن که هنوز ازدواج نکرده بودی.اگه بعداز ازدواج این اتفاق می افتادچی؟
_بریم،پدرجون نگران می شه.
بی مقدمه،اصلا انگارحرف های من و نشنید.از تریا بیرون اومدیم.ستاره ظاهرا حالش بهترشده بود.گرچه هنوزمغموم وساکت بود ولی طبیعی بود،تحمل این اتفاق بد براش سخت بود،توی ماشین که نشستیم ازش پرسیدم:
_کجا بایدبرم؟
romangram.com | @romangram_com