#هم_قفس_پارت_84
ستاره که تازه گریه اش بند اومده بود دوباره آروم شروع کرد به گریه.
یکی دو ماه قبل ازتولد من بابام بیکارمی شه.تنها پولی که براشون می مونه حقوق پدرجونم بوده.بابام هر چی دنبال کارمی گرده،پیدا نمی کنه.مشکلات مالی اونا با به دنیا اومدن من بیشتر می شه...کاش من به دنیا نمی اومدم...بابم اون قدر تحت فشار قرارمی گیره که زندگی رو برای همه زهرمی کنه.همه اش عصبی بوده،من ومامانم روکتک می زده،شب ها دیرمی اومده خونه،همه اش با دوستاش بوده،کم کم به مادرم مشکوک می شه،بهش می گفته که من شوهر خوبی نیستم وتوداری دنبال یه مرد بهترمی گردی.تلفن هارو کنترل می کرده،ارتباط مامانم روبا همسایه هاقطع می کنه.مامانم روتعقیب می کنه و خلاصه حسابی اذیتش می کنه.مامانم که می بینه وضع این جوریه تمام و کمال به حرف های بابام گوش می ده وخودشو توی خونه زندانی می کنه.پدرجونم خیلی سعی می کنه بابام رو نصیحت کنه ولی بابام به حرف هاش گوش نمی ده.
من چهارسالم بود که یه روز مامانو بابام باهم دعواشون می شه.پدرجون نبوده،سر این که چرا مامانم بدون روسری رفته دم در.ازهمین موضوع ساده شروع می شه و کاربالا می گیره.بابام می افته به جون مامانم و حسابی کتکش می زنه بعدش هم از خونه می زنه بیرون.پدرجون وقتی برمی گرده می بینه مامانم بیهوش افتاده روی زمین و سروصورتش خونیه.منم دارم گریه می کنم.مامانم رو می بره خونه یکی ازهمسایه ها و بهشون می گه که اصلا در رو روی بابام باز نکنن واجازه ندن که مامانم از پیششون بره.بعدش منو می بره خونه برادرش.می خواسته همون شب تکلیفش رو با بابام روشن کنه.
تواین فاصله مامانم به هوش میادومی بینه که خونه همسایه اس.از ترس این که دوباره کتک نخوره بلند می شه و به زورازخونه همسایه میاد بیرون.غافل از این که بابام با چشم های پر خون منتظرش بوده،وقتی مامانم میره توی خونه بابام مجال نمی ده حرفی بزنه و با سگگ کمربندش می افته به جونش،فکرمی کنه مامانم از نبودش سوءاستفاده کرده و رفته پیش یه مرد دیگه،که البته همه اش ساخته ذهن بابام بوده.وقتی پدر جون می رسه خونه می بینه که بابام بالای سرجنازه خون آلود مامانم نشسته و داره گریه می کنه،مامانم رو زود می رسونن بیمارستان ولی....ولی مرده بوده...
ستاره دیگه نتونست ادامه بده و زد زیر گریه.خیلی دلم براش سوخته بود.بلند شدم و یه لیوان آب خنک آوردم،وقتی یه ذره آروم تر شد ادمه داد:
_پلیس با دیدن وضعیت مامانم،بابام رو دستگیر می کنه ودادگاه با شهادت همسایه ها که تقریبا هر شب صدای گریه مامانم و فریاد های بابام رومی شنیدن بابام رو به اعدام محکوم می کنه.توی اون گیرو دار سرو کله پدربزرگم پیدا می شه،معلوم نبود ازکجا خبر دار شده.پدربزرگ تقاضای قصاص می کنه و برای دختری که فرزندیش رو چند سال قبل انکارکرده بوده توی دادگاه اشک می ریزه.پدرجون به دست وپای پدربزرگم می افته وازش می خواد که به خاطر من از بابام بگذره ولی پدربزرگ قبول نمی کنه ومی گه فقط خون جای خون رو می گیره.بابام حدودایک سال بعدازمرگ مامانم اعدام می شه.پدرجون دوباره میره سرکار تا بتونه منو بزرگ کنه.پدرجون سال ها برای من زحمت کشیدومنو بزرگ کرد.تازه ثبت نام دانشگاهم تموم شده بود که بهروز اومد خواستگاریم.تو یه کوچه زندگی می کنیم.پدرش یه مغازه صوتی و تصویری داره،بهروز با پدرش کارمی کنه.
پدرجون از بهروز خوشش می اومدوموافق ازدواج ما بود.پسر ساکتی بود،سرش تو کار خودش بود،هیچ کس آزاری ازش ندیده بود.صیغه کردیم تا درس من تموم بشه.همه چی خوب پیش می رفت،بهروز برام از عشق و محبت می گفت،از این که از وقتی خودش رو شناخته عاشقم بوده،بهم خوبی می کرد،طاقت یه لحظه دوری منو نداشت،من حسابی بهش عادت کردم،عاشقش شدم،بهش وابسته شدم تا این که چند ماه بعد کم کم شروع شد.بهروز همیشه دنبال یه فرصت می گشت که با هم تنها باشیم.ولی من نمی خواستم که روابطمون زیادی پیش بره،درسته که شرعا زنش بودم ولی ما هنوزعروسی نکرده بودیم.احتیاط من کم کم عصبیش کرد،خشن شد،با هر بهانه ای با من دعوا می کرد،من نمی تونستم،نمی خواستم که خواسته هاشو اون جور که اون می خواد براورده کنم.ولی نمی فهمید،بهش پیشنهاد کردم ازدواج کنیم،قبول نکرد.می گفت فعلا شرایطم جورنیست،نسبت به من سرد شد،بی تفاوت شد،اصلا به فکر هیچی نبود،با هر بهانه ای توی کوچه و خیابون سروصدا راه می نداخت،پدرجون می گفت که باید صبور باشم،بایدکوتاه بیام،می گفت درست می شه.
یه ماه پیش بود که رفتم خونه شون.تعطیلات ترم بود،من و پدرجون قرار بود با هم بریم خرید ولی پدرجون حالش بد بود،آخه ناراحتی قلبی داره،تو خونه خوابید و استراحت کرد.من و بهروز دو روز بود که با هم سرسنگین بودیم.بلند شدم و با یه دسته گل رفتم مغازه.می خواستم از دلش در بیارم.سر کار نبود،پدرش کلید خونه رو داد و گفت برم خونه منتظرش بمونم.بهروز دو تا خواهر داره که جنوب زندگی می کنن.مادرش و برادر کوچیکش سه روز بود پیش اونا رفته بودند.
romangram.com | @romangram_com