#هم_قفس_پارت_80
_نمی خوای بگی چی شده؟
نگاه تندی بهم کرد که ترسیدم.با صدایی که شبیه فریاد بود گفت:
_از همه تون متنفرم،همه تون مثل هم هستید،اون هم اولش می خواست بهم کمک کنه ولی آخرش این شد.
_چرا آروم نمی گیری تا بفهمم چی شده؟
_بفهمی که چی بشه؟من از اولش هم بدبخت بودم.مامانم هم در نتیجه اعتماد به امثال شماها اون بلا سرش اومد.
ترجیح دادم سکوت کنم،شاید بعداز یه مدت آروم می گرفت؟!پیاده شدم وبه ماشین تکیه دادم.ستاره همچنان نشسته بودوگریه می کرد.انگار این چشمه اشک خشک شدنی نبود.تقریبا ده دقیقه یه ربع بعد مهرداد با چندتا از بچه های کلاس اومدن طرفم.مهرداد گفت:
_این چشه افشین؟
_نمی دونم والا.
romangram.com | @romangram_com