#هم_قفس_پارت_78
بلند شدم و از کتابخونه بیرون اومدم.رویا به خونه اومده بود.بهش گفتم که پدرتوی کتابخونه اس وکارش داره.خودم هم به اتاقم رفتم.
سال تحویل اون سال حال و هوای بدی داشت،با این که پدربرخلاف همیشه لحظه تحویل سال کنارمون بودوهمه چیزخیلی خوب به نظرمی رسید ولی هرسه تامون تو فکرارژنگ بودیم ولذت واقعی رواز کنار هم بودن نبردیم.رویا برخلاف هرسال که برای عید دیدنی خونه تک تک اقوام می رفت فقط خونه یکی دوتا ازبزرگای فامیل رفت وبیشتر خونه موند.اصلا حوصله ودل ودماغ نداشت ولی با وجوداین اتفاق مهم تغیری توی برنامه های کاری پدرپیدا نشد.منم با وجود این که به مهرداد قول داده بودم با اجازه پدرش یه هفته بریم شمال منصرف شدم وتوی خونه موندم.شرایط روحی رویا اصلا مناسب نبود.نمی تونستم تنهاش بذارم.عید هرسال خونه ما غلغله اس،این میره،اون میاد،ولی من مدتهاس که اصلا حال و حوصله این مراسم وندارم،ترجیح دادم به جای دیدن اقوامی که فقط پشت سر هم دیگه داستان پردازی می کنن و در ظاهر خوبن وپشت سر واویلا،توی اتاقم بمونم و درسهام رومرورکنم.
شاید باورت نشه،ولی عیدهمون سال پدرمهرداد فهمیدکه مهردادبدون اجازه گواهینامه گرفته دو تا سیلی جانانه نصیبش کرد.من اصلا رفتارهای آقای بردبار رو نمی فهمم،شانس آوردیم که نفهمید من یه پای اصلی این موضوع بودم وگرنه نمی ذاشت منومهرداد باهم رابطه داشته باشیم.درست مثل عهد دقیانوس،نه؟متاسفانه باید بپذیریم که عده ای ازوالدین هستن که با رفتارهای بسته شون باعث می شن که بچه هاشون دست به کارهای وحشت ناکی بزنن،مهرداد توی اون خونه مثل یه فرزند نبود،بلکه مثل یه برده بود،یه غلام،کسی که دست به سینه ایستاده تا اوامر اربابش رواطاعت کنه.مهرداد پسرآرومی بود،پدرش هرکاری می کرد بهش احترام می ذاشت.حتی وقتی ازپدرش سیلی خورد،اون هم به خاطر گرفتن گواهینامه. بعداز تعطیلات عیدوشروع کلاس ها داغ دلم با دیدن ستاره تازه شد.البته دیگه داشتم عادت می کردم.یکی دوبار تصمیم گرفتم با یکی از دخترای دانشگاه دوست بشم تا بتونم ستاره رو کاملا فراموشکنم ولی نمی تونستم،دلم نمی خواست به خاطرفراموش کردن ستاره تو دام یکی ازاون دخترایی بیفتم که ازشون فراری بودم.
اواخر اردیبهشت بود که رویاجون به آمریکا رفت.جای خالیش توی خونه کاملا احساس می شد.البته زمانی که رویا رفت دادگاه حکم رو صادر کرده بود.دوستای ارژنگ به بی گناهیش اعتراف نکردن و تلاش های وکیل ارژنگ به این نتیجه رسید که پنج سال محکومیت براش بگیره.پدراعتقاد داشت که این پنچ سال محکومیت برای ارژنگ خوبه،چون یاد میگیره که دنبال شر نگرده.خوشبختانه پدرو رویاجون خیلی زود ماری رو به عنوان نوه شون پذیرفتن وهمه چیز به خیرگذشت.
بعداز امتحانات ترم دوم با اجازه پدر مهرداد دوتایی رفتیم شمال.البته درسته که آقای بردبار زیاد با رفتنمون مخالفت نکرد ولی روزی سه بارتماس می گرفت وما رو کنترل می کرد.کجایید؟چی می خورید؟مهمون دارید یا نه؟چرا تا ساعت دوازده شب لب آب بودید؟مطمئنید کسی پیشتون نیست،من صدای چند نفر رو می شنومو...با تمام این سوال ها وتماس ها مهرداد خیلی خیلی خوشحال بود.اولین باری بود که با یکی ازدوستاش به مسافرت رفته بود.منم ازبودن با مهرداد لذت می بردم.خلاصه اون یه هفته حسابی بهمون خوش گذشت.زمانی که ازشمال برگشتیم هم یا با مهرداد تنها بودیم یا با بچه های دانشگاه قرار می ذاشتیم و می رفتیم بیرون.دیگه کم کم ستاره رو فراموش کرده بودم،دو،سه ماه تابستون اصلا ندیدمش،میدونستم که با همسرش شاده،دیگه از فکرش بیرون اومدم.شاید هفته ای دو،سه بار بیشتر به یادش نمی افتادم.
پاییز شروع شده بودکه رویا برگشت.همه چیزآروم بودتا این که کم کم احساس کردم ستاره اون ستاره همیشگی نیست.اکثرا تو فکر بود وغمگین به نظر می رسید.نامزدش کمترمی اومد دنبالش وقتایی هم که می اومد ازگل وبوسه وقدم زدن های عاشقانه خبری نبود.روابطشون سرد به نظرمی رسید.یکی،دوبار تصمیم گرفتم ازستاره بپرسم چه مشکلی براش پیش اومده ولی ستاره طفره می رفت وجواب سربالا می داد.درسته که این موضوع اصلا به من ربطی نداشت ولی قبلا که گفتم،من نمی تونستم در قبال ستاره بی تفاوت باشم،یه کشش خاصی نسبت بهش داشتم.ستاره اون قدربا وقاروسنگین بودکه واقعا مثل ستاره تو دانشگاه می درخشید.ناراحتیش نه تنها من وکنجکاوکرده بودبلکه اکثربچه ها براشون مهم بود بدونن ستاره چه مشکلی داره.اون ازهرلحاظی که بگی کامل بود،زیبایی،متانت،سادگی،درس...نه تنها مورد احترام دانشجوها بود بلکه اساتیدهم بهش احترام می ذاشتن.
کم کم وضع بدترشدو بهروز نامزدستاره،یکی،دوبارجلوی دانشگاه سروصدا راه انداخت. با صدای بلند با ستاره دعوامی کرد.ولی ستاره سریع دورمی شد که آبروریزی نشه.دیگه برای همه جالب شده بود که بدونن جریان این دودلداده چیه؟!اون لیلی ومجنونی که با رفتارهای رمانتیکشون موردبحث خیلی از دانشجوها شده بودن حالا ظاهرا به بمبست رسیده بودن.
ترم که تموم شد دو،سه هفته ازستاره بی خبربودم.خیلی دلم می خواست بدونم کجاست وچه بلایی سرش اومده؟
romangram.com | @romangram_com