#هم_قفس_پارت_74
_خواهش می کنم پدر جواب بدید.
_خب،معلومه که راضی نبودن ولی بالاخره قبول کردن.
_به نظر شما رویا بدبخت شد؟
_فکر نمی کنم،باید از خودش پرسید،من نمی دونم.
_ولی من می دونم،رویا خوشبخته،اون شما رو دوست داره،زندگیشو دوست داره،درست مثل سپیده.فرامز مردی بوده که توی زندگیش یه شکست داشته،اونم یه بچه کوچولو داشته که مثل من بوده،با این تفاوت که مادر من مرده ولی مادر آمریکایی اون دختر کوچولو زندگیش رو به خاطر یه مرد دیگه از هم پاشیده.فرامز تنها بوده،پدر با یه دختر کوچیک،داشته توی غم و تنهایی غرق می شده که سپیده وارد زندگیش شده.درست مثل یه غریق نجات،اونا از زندگیشون راضین پدر،خواهش می کنم درکشون کن،اون دختر کوچولو احتیاج به یه مادر دلسوز داره مثل سپیده،درست مثل من وقتی که کوچیک بودم رویا اومد و نذاشت زیاد غم بی مادری بکشم.
_چرا از همون اول نگفتن؟چرا پنهون کاری کردن؟من برای دخترم نقشه ها کشیده بودم،سپیده تنها دختر منه.
_پدر و مادر رویاجون هم برای دخترشون نقشه ها کشیده بودن.چرا یه دختر نمی تونه عاشق یه مردی بشه که یه تجربه تلخ توی زندگیش داشته؟چرا حتما باید با پسری ازدواج کنه که برای اولین باره زن می گیره؟فرامز مرد خوبیه پدر،خوتون که دیدین،سپیده رو خیلی دوست داره،سرد و گرم چشیده اس،اهل زن و زندگیه،مثل پسرای جوون سر و گوشش نمی جنبه.
_چند سالشه؟
romangram.com | @romangram_com