#هم_قفس_پارت_73
_امیدوارم.
وقتی رفتم توی کتابخونه پدر نشسته بود.هنوز لباس هاشو عوض نکرده بود و اتاق از دود پیپش مه گرفته بود.صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.روی یکی از راحتی ها نشستم.نمی دونستم از کجا شروع کنم.اصلا به من چه مربوط بود؟چرا داشتم خودمو سرزنش می کردم؟تقصیر من که نبود.ولی اینا همه اش توجیه بود،باید مطمئن می شدم که توی خونه تنهام بعدا با ناری صحبت می کردم.سپیده به من اعتماد کرده بود.صدای پدر منو به خودم آورد.
_خب؟نمی خوای شروع کنی؟
_بذارین از این جا شروع کنم پدر،زمانی که مادر مرد و من و شما تنها شدیم وقتی رویا این تنهایی رو پر کرد و اومد تو خونه ما چه احساسی نسبت به رویا داشتید؟نسبت به کاری گکه به خاطر منو شما کرد؟!
_حاشیه نرو،من اصلا حوصله ندارم،برو سر اصل مطلب.
_دوست دارم بدونم پدر،نسبت به رویا چه احساسی داشتید؟
_خب،اون خیلی بهم کمک کرد،هم توی بزرگ کردن تو هم توی موفقیت کاری.
_پدر و مادر رویا چه احساسی داشتن که رویا زن مردی شده که یه بچه هم داره؟
_من نمی فهمم این حرف ها برای چیه؟
romangram.com | @romangram_com