#هم_قفس_پارت_67

_رفته پیش یکی از دوستاش،پدر هم طبق معمول پی کارهاشه و منم طبق معمول تنهام!

_اونا هنوز تو رو تنها می ذارن؟یه موقع تنهایی کار دست خودت ندی.

_نه خیالت جمع،ارژنگ خوبه؟

_وا..چی بگم؟تو رو خدا پیش خودت بمونه،یادته گفتم شب ها توی کلوپ کارمیکنه؟

_آره مگه چی شده؟

_پدر چند وقت پیش از طریق دوستاش فهمید،زنگ زد و کلی باهاش حرف زد،کلی نصیحتش کرد،گفت که اگه از اونجا نیای بیرون باید برگردی.ولی ارژنگ به حرف پدرگوش نکرد.تقریبا یک هفته بعداز تماس پدر،ریختن توی کلوپ و دستگیرشون کردن،آخه اونایی که توی کلوپ با ارژنگ کار می کردن،قاچاقچی بودن،پای ارژنگ رو هم کشیدن وسط.

_یعنی ارژنگ زندانه؟

_آره،همه مدارک علیه ارژنگه،مگه این که دوستاش بگن که ارژنگ کاره ای نبوده.چند وقت دیگه دادگاه دارن.

_پدر فهمید؟

romangram.com | @romangram_com