#هم_قفس_پارت_311

_خودت سربه هوا بودی،بیخود تقصیر مردم ننداز.

_راست می گی،تقصیر خودم بود.ولی عجب شبی بود.خیلی بهم خوش گذشت.تقریبا براینصفشون فال گرفتم.از زود باوری شون خوشم اومد.

_رعنا تو واقعا می تونی فال بگیری؟

_یه کمی بلدم،ولی خیلی وقتا از قیافه طرف یه چیزی حدس می زنم،من که رمال نیستم.

_ولی این طوری نشون دادی.

_یعنی چی؟یعنی اونا خیال کردن من فال گیرم؟

_تقریبا،از دفعه بعد همه اش باید براشون فال بگیری.

_بیخود دفعه بعدی وجود نداره،این بار هم اومدم چون دوست داشتم بدونم توی این جور جمع ها چی کارمی کنن،من که بیکار نیستم همه اش برم مهمونی.

فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم بدجوری سرما خوردم،چند روزی بود هوا خیلی سرد شده بود و پشت سرهم برف و بارون می بارید،پیش خودم گفتم خدا رو شکر،امسال تابستون دیگه آب جیره بندی نیست،لباس گرمی پوشیدم و رفتم بیمارستان.توی بخش اطفال بودم که علیرضا رو دیدم.

romangram.com | @romangram_com