#هم_قفس_پارت_305
_می تونم همین جا بشینم؟
_بله،اگه راحتید بشینید.
_می تونم یه قهوه دیگه برای خودم بریزم؟
_بله خانوم،حتما.
یه قهوه برای خودم ریختم و نشستم پشت میز نهار خوری.محوتماشای نرگس شدم عین فرفره توی آشپزخونه می پرخید و کارهارو به سرعت انجام می داد.انگارسه،چهارتا دست داره،دلم رو به دریا زدم و گفتم:
_آقای احتشام و آقا افشین خونه نیستن؟
_آقای احتشام نیستن ولی آقا افشین توی اتاقشه.علی آقا هم پیش ایشونه،نشستن با هم گپ می زنن.
_ظاهرا رابطه شون خیلی خوبه!
_بله،آخه علی آقا از دوازده سالگی توی خونه آقای احتشام بزرگ شده.اون موقع آقا افشین تازه دنیا اومده بود.وقتی من و علی آقا ازدواج کردیم و اومدیم توی خونه شون آقا افشین سیزده،چهارده سالش بود.مثل پسرخودم می مونه،خیلی آقاست،سپیده خانوم از خانومی چیزی کم نداره،همه شون خوبن،خدا نگهشون داره.به ما که جز خوبی کاری نکردن.
romangram.com | @romangram_com