#هم_قفس_پارت_298


صبح زود باید می رفتیم بیمارستان،رعنا خیلی زود خوابش برد ولی من پلک روی هم نذاشتم،بیخوابی زده بود به کله ام.بی سرو صدا از رختخواب بیرون اومدم و رفتم تویپذیرایی.یه نگاه اجمالی به اطرافم کردم،دلم می خواست از دید افشین به خونه ام نگاه کنم.یعنی از خونه ام خوشش اومده بود؟روی کتاب های کتابخونه دست کشیدم دیده بودم که کتاب هوای تازه احمد شاملو رو برداشته بود و ورق می زد.از کتابخونه درش آوردم و به سینه فشردم،دستم رو روش کشیدم و ورق زدم.حال خیلی خوبی داشتم.کتاب و بغل کردم و روی راحتی دراز کشیم وتا سپیده صبح به افشین فکر کردم.

اون روز بعداز کارم رفتم دنبال سپیده،روزای آخر بودو سپیده می خواست بیشتر باهم باشیم.در ضمن یک سری از خریدهاش هم مونده بود.رویا اکثرا خونه می موند و از آریا مواظبت می کرد.نمی تونستیم آریا رو با خودمون ببریم،زهرمارمون می کرد.روز قبل از رفتن سپیده،با رعنا و رویا چهارتایی رفتیم بیرون،خیلی خوش گذشت.شب بی نظیری بود،آریا پیش افشین بود،توی اون روز آخر اصلا؛افشین رو ندیده بودم،از حرف های سپیده فهمیدم که خیلی پکره،دلم برای افشین می سوخت،حتما بعداز رفتن سپیده خیلی تنها می شد.

پرواز سپیده نصف شب بود.ازم خواست که نرم فرودگاه ولی بهش گفتم که حتما میام.می دونستم که افشین بی برو برگرد میاد فرودگاه،دلم می خواست ببینمش.یک کمی برای سپیده خرید کرده بودم که به عنوان سرراهی بهش بدم،گز و زعفران و آجیل و از این جور چیزا.رعنا هم از فروشگاه صنایع دستی یه رومیزی فوق العاده زیبا خریده بود که داد به من براش ببرم.وقتی رسیدم فرودگاه با دیدن افشین یه حالی شدم.دلم داشت براش پر می کشید.سپیده از دیدنم خیلی خوشحال شد.

_فکر نمی کردم بیای.

_گفته بودم که حتما میام.رویاجون نیومد؟

_نه،دلش می خواست بیاد ولی گفتم خدایی نکرده اتفاقی برای پدر می افته،دیگه می ترسیم تنهاش بذاریم.

_آره،کار خوبی می کنین.

_خیلی دلم برات تنگ می شه هیوا.


romangram.com | @romangram_com