#هم_قفس_پارت_292


_ولش کن،دیوونه اس،هرچی براش می گم بذار برات فال بگیرم بلکه بختت باز بشه قبول نمی کنه.نمی خواد ازآینده اش خبری بدونه.

با بی حوصلگی گفتم:

_من اصلا اعتقاد ندارم،خصوصا اگه رعنا بگیره،تمام زندگی منو می دونه،آینده رو هم ماها خودمون می سازیم،به این چیزا نیست.

تقریبا یک ساعت فال گرفتن رعنا طول کشید.رویا و سپیده مسخ شده بودن.مثل این که حرف های رعنا زیادی درست از آب دراومده بود.از تعجب هیاهو راه انداخته بودن،منم نشسته بودم و تماشا می کردم.رویا و سپیده اون قدر بامزه ذوق می کردن که خنده ام گرفته بود.سپیده وقتی ازحال و هوای فال بیرون اومد رفت به آریا سر بزنه.با صدای جیغش همه مون به طرف اتاق هجوم بردیم.حال و روز اتاق باور نکردنی بود!آریا بیدار شده بودو برای خراب کاری تمام تلاشش رو کرده بود.پرهای بالش وسط اتاق پخش شده بود،تمام لوازم آرایشم بهم ریخته بود،روی دیوارها پراز نقاشی بود،اون هم با لوازم آرایش.

سپیده با فریاد سمت آریا رفت که وسط اتاق ایستاده بود و با لبخند نگاهمون می کرد،وقتی سپیده بهش حمله ور شد،جلوشو گرفتم و آریا رو دادم دست رویا.

_عیب نداره سپیده،بچه اس.

_غلط کرده،حتما باید زور بالای سرش باشه که آروم بگیره؟تو رو خدا ببین چه کار کرده؟

_عیب نداره،بعدا جمع می کنم.


romangram.com | @romangram_com