#هم_قفس_پارت_285
_معذرت می خوام.
ولی من به راهم ادامه دادم و رفتم بالا.چه قلب مهربونی داشت؟!حتی حاضر نشد با حرف هاش ناراحتم کنه،لحن کلامش خیلی به دلم نشست،خیلی دلم می خواست همون لحظه برگردم و بگم افشین من همون هم قفس توام.یا نه بهتر بگم افشین تو اون نامه ها رو برای من فرستادی.دومین جمله از اولی هم افتضاح تر بود.
اون شب افشین با ما شام خورد.فکر می کردم بعداز عذر خواهی دم استخر رفتارش باهام بهتر می شه ولی سخت اشتباه می کردم چون همه چیز مثل قبل بود.افشین سر شام یک کلمه هم صحبت نکرد.فقط شنونده بو،شنونده بودن عکس العمل!
سپیده سر شام گفت:
_راستی پدر،هیوا هم مثل شما کتاب خونه.
_به به،از شخصیتش کاملا پیداس،بیشتر چه کتاب هایی می خونی دخترم؟
آهسته پاسخ دادم:
_کتاب های فلسفی و رمان های تاریخی،البته شعر هم زیاد می خونم.
آقای احتشام بازم پرسید:
romangram.com | @romangram_com