#هم_قفس_پارت_274


_آخه افشین به خاطر شکستی که توی زندگیش داشت خیلی سر خورده شده بود.یه بار نامزد کرد،با دختری که خیلی دوستش داشت ولی همه چی خیلی زود بهم خورد،از همون موقع این جوری شده که می بینی،بداخلاق،اخمو،پکر،فکر می کردم اونجا می تونه روحیه اش رو عوض کنه ولی به نتیجه نرسیدم.

_خب شاید از اینکه نامزدش رو از دست داده بود ضربه بدی خورده.خودت می گی که خیلی دوستش داشت.

_شایدم حرف تو درست باشه ولی افشین دیگه نخواست رابطه اش رو با نامزدش ادامه بده،اگه مثل گذشته دوستش داشت سعی می کرد دوباره به دستش بیاره،ولی این جوری نشد.

سپیده خندیدو گفت:

_ اصلا نمی دونم چرا دارم اینا رو به تو می گم؟!تو داری می ری خونه؟

_آره،شب دوباره بر می گردم.

_منم باید آریا رو ببرم خونه،باید حمومش کنم،بچه ام زا به راه شد.

_لباسهاش و برداشتی؟


romangram.com | @romangram_com