#هم_قفس_پارت_259

_آخرین خبر خوش رو هم توی همین خونه شنیدم.

علیرضا زد روی پیشونیش.

_ای کاش توی اون یکی خونه بهت می گفتم.

وقتی وسایل رو توی خونه جدید تخلیه کردیم آقای افشار و سعید رفتن.سعید همون روز همه رو به عروسیش دعوت کرد.هنوز یک ماه مونده بود ولی سعید می خواست از مامان اینا قول بگیره که حتما عروسیش بیان.

بعداز رفتن اونا همه مون دو،سه ساعتی استراحت کردیم.علیرضا پیشنهاد کرد شام بریم بیرون.همه موافق بودن،رفتیم سر راه رعنا رو از بیمارستان برداشتیم و همگی رفتیم دربند.شب بدی نبود،ولی من خیلی پکر بودم.گرچه که همه اش می خواستم وانمود کنم که خیلی خوشحالم.اون شب وقتی علیرضا ما رو جلوی خونه پیاده کرد،بی اختیار رفتم و از کنار زنگ ها جعبه پستی رو پیدا کردم.کلید انداختم توی قفلش،خالی بود...

حضور مامان باعث شد کارها خیلی زود انجام بشه،تا سرم رو چرخوندم دیدم همه چی سر جای خودشه.شب بود،همه خواب بودن،روی راحتی لم دادم،خوابم نمی برد.فکرم خیلی مشغول بود،یه سیگار روشن کردم و غرق افکارم بودم که مامان اومد.سریع سیگار رو خاموش کردم.مامان اومد و روی راحتی روبروم نشست.

_نمی خوای ترک کنی؟

_وا،مامان!مگه من معتادم؟

_اعتیاد به سیگارم اعتیاده دیگه،خودت رو گول می زنی؟

romangram.com | @romangram_com