#هم_قفس_پارت_243

_بله،عجب پسری بود!یه پارچه آقا.از مهرداد ما بعید بود یه همچین دوستی داشته باشه،خیلی وقته ازش خبری ندارم.از وقتی مهرداد ازدواج کرد دیگه ندیدمش،حتی عروسی مهرداد هم نیومد.پسر خوبی بود،هرجا هست خداحفظش کنه.

تعجب کردم:

_آقا مهرداد ازدواج کردن؟

_بله،سه،چهار سالی می شه،چند ماه قبل از فوت آقام ازدواج کرد.

اعظم خانوم با سینی چای اومد توی اتاق و گفت:

_مهرداد خیلی زود ازدواج کرد،هیچ کدوممون انتظار نداشتیم،هرچی مهرداد آرومه خانومش ستاره واویلاست.آقا رو هم همین دختره دق داد.تا شما....

آقا محسن نگاه تندی به اعظم خانوم کرد که وادار شد سکوت کنه.پیش خودم گفتم، پس بالاخره ستاره کار خودشو کرد و با مهرداد ازدواج کرد.

اعظم خانوم رفت سمت تلفن و چندتا شماره گرفت بعداز صحبت کوتاهی که بیشتر به پچ پچ شبیه بود گوشی رو گرفت سمت من،بلند شدم و گوشی رو ازش گرفتم.

_سلام آقا مهرداد.

romangram.com | @romangram_com