#هم_قفس_پارت_242


با کنجکاوی توی خونه رفتم.خیلی برام جالب بود،تمام صحنه هایی که افشین توی نامه برام نوشته بود جلوی چشمم نقش بست،از پله هایی بالا می رفتم که یه روز افشین از اونا بالا رفت و آقای بردبار بالای پله هاانتظارش رو می کشید تا سین جیمش کنه.یه خونه قدیمی بود با یه حیاط کوچیک و اتاق های زیاد.توی پذیرایی نشستم و اعظم خانوم رفت تا چایی بیاره،یه عکس بزرگ از یک آقابه دیوار نصب شده بودکه حدس زدم آقای بردبار باشه.توی عکس هم جدی بود،همون طوری که داشتم به عکس نگاه می کردم آقایی اومد توی اتاق،بلند شدم و سلام کردم.

_سلام خانوم،خوش اومدین،من محسن هستم برادر مهرداد،حال شما خوبه؟

_ممنونم،خیلی باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم،خواب بودید؟

_نخیر،داشتم می رفتم مغازه،بفرمایید خواهش می کنم.

_نشستم،آقا محسن روکرد به عکس رو دیوار و گفت:

_آقامه،سه سال پیش فوت کرد.از اون موقع من این جا زندگی می کنم.این جا خونه پدری منه.شما فامیل آقا افشین هستید؟

لبخندی زدم و گفتم:

_بله،ایشون رو می شناسید؟


romangram.com | @romangram_com