#هم_قفس_پارت_235
_نمی شه،طولانیه.
_ولی من کلی کار ریخته روی سرم،شب بهت زنگ می زنم.
_تلفنی نمی شه،باشه یه روز دیگه،امشب خونه ای.
_آره.
_بهت زنگ می زنم.
_باشه،پس فعلا خداحافظ.
_به سلامت.
به محض این که به خونه رسیدم با آقای افشار تماس گرفتم و برای فردا قرارگذاشتم که برای بستن قرار داد بریم.باید با مامان تماس می گرفتم ولی اصلا حالو حوصله نداشتم،یه کمی کتاب خوندم و تلویزیون تماشا کردم،فکر این که چند روز دیگه باید آپارتمانم رو خالی کنم اذیتم می کرد،اون جا رو دوست داشتم،روزای خوبی روتوی اون خونه سپری کرده بودم.روزایی که پر از خاطرات افشین بود،نامه هاش،کتاب شعرهایی که می خوندم و من و یادش می انداخت و کلی چیزای دیگه،تلفن رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم.
_الو مامان سلام.
romangram.com | @romangram_com