#هم_قفس_پارت_189

_بله پدر.

_بسیار خب،فردا بعداز ظهر با رویا جون بریدوخرید کنید.

روز بعد با رویا رفتیم و انگشتر خریدم.رویا هم براش یه قواره پارچه گرفت و یه گردنبند.همون طوری که خرید می کرد چشماش پراز اشک می شد.

جمعه بعداز ظهر سه تایی همراه عمه فخری که چهار،پنچ سال از پدرم پدرم بزرگتر بود رفتیم خواسگاری،یه دستهگل خیلی قشنگ و یه جعبه شیرینی هم خریدیم.یکی از بهترین کت و شلوارهام رو پوشیدم،کفش هام رو با واکس خاصی واکس زدم واز پدر خواستم که یقه کروات کلفتی برام بزنه.

روز خواستگاری روز عجیبیه،با این که می دونستم جواب مثبت می یرم دلهره عجیبی داشتم.رویا ج.ن می گفت این حالت طبیعیه.می گفت،همه آدما روز خواستگاری نگران و دلواپس هستم چون یه مرحله بزرگ توی زندگی هر کسی همین روزه.

ستاره کت و دامن خیلی شیکی پوشیده بود که زیباییش رو چند برابر کرده بود،موهاش رو دورش ریخته بودو آرایش ملایمی داشت.رویا جون خیلی ستاره رو پسندید.همه چیز خیلی خوب پیش رفت و قرار ازدواج گذاشته شد.بدون کوچکترین مشکل.قرار شد بعداز پایان دانشگاه عروسی کنیم،آقای حکمت همون روز با یکی از دوستاش تماس گرفت که بیاد وصیغه یک ساله برامون بخونه،تا هم رفت و آمدامون قانونی باشه تا هم بتونیم بیشتر هم دیگه رو بشناسیم.بعداز تمام شدن صیغه اگه هنوز موافق ازدواج بودیم مدتش رو تمدید می کنیم تا پایان درسمون.

تا دوست آقای حکمت برسه با مهرداد تماس گرفتم که بیاد،اونم خیلی خوشحال خودش رو رسوند.وقتی همه چیز تموم شد،پدرم همه رو به صرف شام دعوت کرد به من و ستاره هم گفت که اگه دوست داشته باشیم می تونیم خلوت کنیم و با هم بیرون بریم.من و ستاره هم از خدا خواسته رفتیم بیرون،آقای حکمت موافقت کرد که ستاره اون شب پیش من بمونه،من و ستاره رفتیم تا اولین شب پیوند مشترکمون رو جشن بگیریم،گوشه دنج تریا کلبه بهترین پیشنهاد بود که از طرف ستاره داده شد.غذا رو سفارش دادیم و گرم صحبت شدیم.

_دو هفته وقت داری که حسابی خودتو برای جشن نامزدی مون آماده کنی.

_دلهره دارم،فکر می کنی همه چی خوب پیش بره؟

romangram.com | @romangram_com