#هم_قفس_پارت_185

_از نظر من این زندگی مشکل سازه.

باناباوری گفتم:

_چرا؟

پدرم حالت مهربونی به خودش گرفت و نصیحت وار گفت:

_ببین پسرم،پدر این دختر حتما یه مشکل روحی داشتهکه زنش رو کشته،یه آدم سالم که یه همچین کاری نمی کنه،خود دختره هم یه مدت آسایشگاه بستری بوده،تو می دونی؟

_بله پدر،من می دونم که بستری بوده،هنوز هم آرامبخش مصرف می کنه.

_دیگه بدتر،تو چه جوری دختری رو که آرامش روحی نداره برای آینده ات درنظر گرفتی؟اون جوری که من شنیدم بیماریش ساده نیست.بهتره بیشتر بشناسیش،من دختره رو دیدم،البته دورادور،دختر قشنگیه،ولی مگه همه چی به خوشگلیه؟قبول دارم که دختر خوبیه چون هیچ کس ازش چیز بدی ندیده،همه ازش تعریف کردن ولی با مشکل روحیش می خوای چی کار کنی؟

_به خدا پدر من خوب می شناسمش،همه فکرام رو کردم.من با دکترش کامل صحبت کردم،ستاره فقط به یه مدت آرامش احتیاج داره،مشکلش اصلا عمیق نیست.وقتی نامزدش ولش کرد از نظر روحی بهم ریخت یه مدت وقت لازم داره که مثل گذشته بشه.فقط همین.

پدر دوباره سکوت کرد.بعداز چند دقیقه سرش رو تکون دادو گفت:

romangram.com | @romangram_com