#هم_قفس_پارت_173
_ممنونم.
_من در مورد بهروز اشتباه کردم،یکی از دلایل نامزدی ستاره با بهروز اعتمادی بود که ستاره به من داشت.برای همین نمی تونم در مورد تو هیچ اظهار نظری بکنم،ستاره یکی،دوباردرباره تو از من پرسید ولی با این موی سفیدم از روی نوه ام خجالت کشیدم،ترسیدم باز درمورد تو یه چیزی بگم که اشتباه ازکار دربیاد.برای همین همه چیز رو سپردم دست خودش.
_می فهمم چی می گین.
_از قدیم می گن آدما رو توی سفر می شه شناخت،من هیچ رفتاری از تو ندیدم که توی ذوقم بخوره،امیدوارم خوشبخت بشی پسرم.
دولا شدم و دستش رو بوسیدم.اونم صورتم رو بوسید و رفت توی اتاقش که بخوابه،نیم ساعت بعد بچه ها رسیدن کلی خرید کرده بودن.ستاره از این که پدربزرگش اون قدر زود برای خوابیدن رفته بود توی اتاقش نگران شدو مستقیم رفت پیش پدربزرگش.من ومهرداد هم بعد از چیدن وسایل رفتیم و توی تراس نشستیم.ستاره دیگه برنگشت.خیلی نگران شدم و وقتی رفتم سراغش دیدم در اتاق بازه ونشسته لبه تخت.
_ستاره؟اینجایی؟
_می خوام تنها باشم.
رفتم و جلوی پاش دوزانو نشستم.
_چیزی شده؟پدرجون حالش خوب نیست؟
romangram.com | @romangram_com