#هم_قفس_پارت_172
_از فکر بهروز بیا بیرون ستاره،دلت رو صاف کن،بدبینی رو از خودت دور کن،فقط به چیزای خوب فکر کن!به صدای امواج آب گوش کن!اگه خودمون بخوایم همین آرامشی که از صدای آب توی قلبمون به وجود میاد می تونیم توی وجود خودمون خلق کنیم،جاری بشیم تا بینهایت،با هم ،پشت به پشت هم،من هیچ عجله ای ندارم ستاره،تا هر موقعی که تو بخوای صبر می کنم.
دروغ می گفتم،واقعا بی طاقت بودم،می خواستم هر چه زودتر مال من بشه،حتی فکر به دست آوردنش داشت دیوونه ام می کرد.ولی چه کنم که ستاره به زمان احتیاج داشت و من گرچه از روی بی میلی ولی باید این زمان رو بهش می دادم.تمام اون لحظه ها موبه مو توی ذهنمه،هیچ وقت برای کسی تعریفش نکردم،تنها کسی که می دونه تویی،خواستم همه رو عین راز توی سینه ام نگه دارم،ولی نتونستم،دلم داره می ترکه،به تو نگم به کی بگم؟تو تنها هم دم منی،تو غم منو ندونی کی بدونه؟اون روزا،اون لحظه ها،اون حرف های سرشار از محبت فقط و فقط سهم ما بود،برای همین نمی خواستم کسی توش شریک باشه،ما می تونستیم اون خاطره ها رو یه روزی....
اون دو هفته ای که شمال بودیم خستگی بیست و چند سال زندگی کردن رو از تنم در آورد.اون روزا یکی از بهترین روزای زندگی من بود،فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم کسی رو مثل ستاره دوست داشته باشم.در کنار یار بودن یعنی لذت واقعی زندگی.
یه روز که مهردادو ستاره رفته بودن خرید آقای حکمت ازم پرسید:
_بالاخره تصمیم گرفتید چی کار کنید؟
منظورش رو خیلی خوب فهمیدم.
_فعلا که هیچی،هر موقع ستاره بخواد ازدواج می کنیم ولی فعلا آمادگیش رو نداره.
_امیدوارم خیلی زود تکلیفتون معلوم بشه،شما دوتا خیلی بهم میاید.
romangram.com | @romangram_com