#هم_قفس_پارت_141
_وقت گیرآوردی؟
اصلا دوست نداشتم توی اون روز مقدس که چه فکرا براش کرده بودم مزاحم داشته باشم.حسابی پکر شدم.بالاخره کاری بود که شده بود،بدبختانه نمی تونستم عذرش رو بخوام.لادن وقتی مهرداد رو همراه من دید لبخندی زد و با تمسخر گفت:
_به به،دوقلوهای افسانه ای،چقدردیر کردین؟
پرسیدم:_کی اومدی؟
_دوساعتی می شه،خیلی منتظرت موندم.خانوم ها امروز خونه سودی جون دوره دارن،رویا خانوم گفت تنهایی،اگه می دونستم مهرداد با توئه مزاحم نمی شدم.
مهرداد با دلخوری گفت:
_اگه من مزاحمم برم؟
_نه اتفاقا جمعمون جمع شد،تو دفترو کتاب هات رو هم با خودت آوردی؟
وبا انگشت به ساک مهرداد اشاره کرد.مهرداد بیچاره که این جمله رو شروع جملات لادن می دید ومی دونست که حسابی دستش می ندازه،شروع کرد به تته پته کردن.زود رفتم کمکش وگفتم:
romangram.com | @romangram_com