#هم_قفس_پارت_117
_آقای حکمت بچه ها رفتن؟
_بله پسرم،رفتن.مطمئنید که لازم نیست من پیش ستاره بمونم؟
_همین الان پیش دکترش بودم،اونا مواظب همه چیز هستن.جای نگرانی نیست.من باهاشون در تماسم،اگه اجازه بدید حرکت کنیم.
_بریم پسرم،بریم.
تمام طول راه هر سه تایی ساکت بودیم،آقای حکمت حتماداشت به ستاره فکر می کرد،درست مثل من.مهرداد هم طبق معمول از رفتار سرد من نسبت به خودش ناراحت شده بود.فرصتی برای دلجویی نداشتم اون دیگه مرد شده بود.نمی تونستم هر دفعه مثل دختر بچه ها نازش رو بکشم.دلم می خواست شرایط منو درک کنه.وقتی مهرداد رو جلوی در خونه شون پیاده کردم بهش گفتم که شت باهاش تماس می گیره ولی جواب نداد.فهمیدم که حدسم درست بوده و قهر کرده.آدرس رو از آقای حکمت پرسیدم و حرکت کردم.
_اون جوون از چیزی ناراحت بود؟
_مهرداد؟
_خیلی تو خودش بود.شاید از این که امروز وقتش رو به خاطر من وستاره هدر داده بود ناراحت شده باشه؟
_نه،مهردادپسر خوبیه،مطمئن باشید که این جوری نیست.مهرداد از من ناراحته،امروز خیلی بهش کم محلی کردم،با من قهر کرده.
romangram.com | @romangram_com