#هم_قفس_پارت_110
لبخند روی لبهام خشک شد.ولی خیلی زود خونسرد چراغ رو روشن کردم و از اتاق بیرون اومدم.نیم ساعت همین جوری توی راهرو قدم زدم.یه پرستار رفت توی اتاق ستاره و بعداز چند دقیقه با سینی خالی غذا برگشت.
_افشین شمایی؟
_بله،چیزی شده؟
_می خواد شما رو ببینه،فقط زیاد توی اتاق نمونید،باید استراحت کنه،شما شوهرشی؟
از سوال پرستار جا خوردم.
_نه،آشناییم.
پرستار با بی تفاوتی شونه هاش رو بالا انداخت و رفت.منم دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم تو.ستاره با لبخندی شیرین انتظارم رو می کشید.
_چراغ رو خاموش کن،نور ماه کافیه.
romangram.com | @romangram_com