#هم_خونه_پارت_200
.کرد
شهاب هنوز خالی نشده بود. دوباره بسوی کامبیز حمله ور شد . یقه اش را گرفت و گفت حرؾ بزن لامذهب. بگو
چی توی کله ته؟
.کامبیز به آرامی نگاهش کرد و گفت آره بهش پیشنهاد دادم وقتی از اینجا رفت به من فکر کنه. ولی وقتی از اینجا رفت
شهاب فریاد زد چرا؟چرا؟
کامبیز عصبانی از جا برخاست و گفت برای اینکه دوستش دارم. اون لیاقت بهتر از اینها رو داره. اما گیر احمؽی مثل
تو افتاده که تا آخر عمرت باید فرمانبردار پدر اون دختره ی هرزه ی لعنتی باشی. برای همین میخوام از این جهنمی که
براش
درست کردی نجاتش بدم. شهاب گوشهاتو باز کن. اگر یلدا به خونه ی حاج رضا بره نمیذارم نصیب هیچ کسی توی این
دنیا
.بشه. میخوام بهش یاد بدم عاشق چه کسی باشه
.یلدا با شنیدن حرفهای کامبیز در اتاقش اشک میریخت. به خود گفت اوضاع هر لحظه بدتر میشه
.دیگه طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم
کامبیز از جایش بلند شد و بسوی شهاب رفت. او هم ملتهب و عصبانی بود . گفت تا کی میخوای ادا در بیاری شهاب؟
/شهاب پنجه در موها فرو کرد و تهدید کنان گفت خفه شو. کامی خفه شو
داری سر کی کلاه میذاری؟ داری کی رو گول میزنی؟
.شهاب که از خشم رگ گردنش متورم شده بود دندانها را بهم فشرد و گفت من بهت اعتماد کردم . تو عین برادرم بود
چطور تونستی؟ فکرمیکردم حداقل یکی هست که من رو بفهمه. فکر میکردم یکی هست که بشه روش حساب
.کرد. من احمق رو بگو
.چه زجری در صدای پر از نفرت شهاب بود. و یلدا وقتی صدای او را میشنید چقدر از عذاب کشیدن او عذاب میکشید
.کامبیز ناراحت و سر خورده دست روی شانه ی شهاب گذاشت و گفت تو بدون اون نمیتونی زندگی کنی
تا آخر این ماه فرصت داری که یک تصمیم درست .پس لااقل با خودت رو راست باش. حاج رضا سر حرؾ خودشه
.برای همیشه بگیری. و گرنه یلدا رو برای همیشه از دست میدی. از من عصبانی نباش. هنوزم میگم یلدا مال توست
.اما اگر بخوای خریت کنی . من اجازه نمیدم زن اون دست و پا چلفتی که هم کلاسشه بشه. این رو مطمئن باش
کامبیز شهاب را ترک کرد. یلدا حرفهای آخر کامبیز را نشنید. نمیدانست چرا یکدفعه ساکت شده اند . جرات خارج شدن
.از اتاقش را نداشت. در اتاقش باز شد و شهاب در قاب در ظاهر شد. موهایش پریشان و روی صورتش ریخته بود
.در نگاهش گویی چیزی مرده بود. با تمام دلواپسی ها و تعهداتی که در خود میکرد باز نتوانست یلدا را تقدیم کند
گفت نمیخوام دیگه کامبیز رو ببینی . فهمیدی؟
.یلدا در کنج اتاقش آشفته و نگران سری تکان داد و گفت باشه
.یلدا باز در بلاتکلیفی ماند .و شهاب بدون توضیح درباره ی آینده رفت
.اول اسفند ماه بود. سپیده یک راست بطرؾ یلدا آمد و درحالی که لبخند به لب داشت در پی چیزی داخل کیفش میگشت
.گفت سلام یلدا خوشگله
یلدا خندید و گفت چی شده کبکت خروس میخونه؟
.وقتی آدم دوستای خوب داشته باشه خروس که سهله کبکش مثل بلبل میخونه
romangram.com | @romangram_com