#هم_خونه_پارت_197
که تو ارزش چه چیزهایی رو درای.من از روز اول که حاج رضا ازم خواست باشهاب راجع به تصمیمش حرؾ بزنم
میدونستم کسی رو که حاج رضا تایید کنه حرؾ نداره و وقتی تو رو توی محضر دیدم با خودم گفت حاج رضا
کم گفته کم از تو تعریؾ کرده و زیادی برای پسرش خواسته. من برای اینکه شهاب قدر تو رو بدونه خیلی کارها
...کردم خیلی حرفها زده ام اما تا الان نتیجه ای نداده
یلدا متحیرانه به حرفهای کامبیز گوش سپرده بود. باید حدسش را میزد. با توجه به رفتارهای اخیر کامبیز و
خانواده اش کاملا مشخص بود که کامبیز چه چیزی دردل دارد اما یلدا هنوز نمیدانست که آیا عاشق واقعی اوست
یا فقط از روی ترحم یا شناختی که نسبت به پیدا کرده این چنین پیشنهادی به او داده است. شاید هم تشویق
.خانواده اش او را وادار به این امر کرده... شاید هم کامبیز یلدا را موردی خوب میدیدکه نمیخواست از دستش بدهد
نمیدانست چرا از پیشنهاد کامبیز ناراحت نیست. او اصلا احساس نکرد که کامبیز از فرصت سوءاستفاده
...کرده است یا چیزی در این خط
کامبیز که هنوز چشمش به یلدا بود کفت چیه؟ از من بدت اومد؟
.یلدا لبخندی زد و گفت نه فقط کمی جا خوردم
به چیزهایی که گفت فکر میکنی؟
نمیدونم. راستش نمیدونم چی باید بگم یا چیکار کنم؟
.فعلا فقط سعی کن به حرفهام خوب فکر کنی
و بعد صدای موزیک را بلندتر کرد و راهی شدند. در خانه ی شهاب کامبیز اتومبیل را خاموش کرد و دوباره165
گفت ببین یلدا . خوشبختی تو برای من مهمه. چون دوستت دارم و بازم هم برای این که تو و شهاب در کنار هم
.بمونید هر کاری که ازم بخوای میکنم
.نمیخوام تو رو به هیچ عنوان از دست بدم. شهاب فعلا چیزی ندونه بهتره
.یلدا در سکوت سری تکان داد و از او خداحافظی کرد و نمیدانست که شهاب پشت پنجره در انتظار است
چشمهای شهاب از شدت خشم به سرخی میگرایید و وقتی در را بر روی یلدا باز کرد یلدا کلید در دست
.برای لحظه ای بخود لرزید و زیر لب سلامی داد و داخل شد
شهاب در سکوت او را نگاه میکرد و یلدا میدانست طوفان در را ه است. بسوی اتاقش رفت و مقنعه را از سر بیرون کشید
خیلی خسته بود و دلش برای دیدن و نشستن در کنار شهاب بیتاب . اما نمیخواست در آن لحظه زیاد جلوی
.چشم او باشد. مانتو را در آورد و گل سرش را باز کرد و چنگش را داخل موها کرد و چند بار سرش را ماساژ داد
.احساس کرد سرش میترکد. خود را روی تخت رها کرد
شهاب بدون آنکه در بزند به اتاقش آمد. یلدا دستپاچه از جا برخاست. شهاب نزدیک شد و روبه رویش ایستاد
و با لحن خاصی که سعی داشت خشم خود را پنهان کند گفت خیلی خسته ای؟
.یلدا همانطور که روی تخت نشسته بود به این فکر میکرد که چه بگوید
.شهاب گفت جدیدا کلاست خیلی طولانی میشه
یلدا حدس میزد که او کامبیز را دیده باشد. اما هنوز شک داشت . ملتمسانه شهاب را نگاه کرد و نمیدانست
چه بگوید که شهاب فریاد زد کجا بودی؟
. صدای فریاد شهاب آنچنان دلش را لرزاند که چشمها را برای لحظه ای بست. بدنش میلرزید
romangram.com | @romangram_com