#هم_خونه_پارت_195

شهاب که پره های بینی اش بازو بسته میشدند گفت رفتند خونه کامی؟
...نرگس و فرناز اظهار بی اطلاعی کردند
.شهاب همانطور عصبانی از آنها خداحافظی کرد و بسوی اتومبیلش دوید163

.نرگس و فرناز صدای قلبشان را میشنیدند
.نرگس گفت نمیدونم چرا وقتی شهاب رو میبینم (اینطوری حرؾ میزنه) ناخواسته دست و پام رو گم میکنم
.یلدای بدبخت حق داره نتونه حرفش رو به این بزنه. چقدر از خود راضی و مؽروره؟ خداوکیلی خیلی جدیه
.هرکاری کردم نتونستم دو کلام باهاش حرؾ بزنم. شاید میشد یلدا رو از این وضعیت نجات داد
.خدا بداد یلدا برسه. خیلی عصبانی بود
.شاید خبر داره کامبیز برای چی با یلدا قرار گذاشته
اصلا این از کجا خبر داشته؟
.چه میدونم. شانس یلدا ست
میخواستم بهش بگم چرا نامزد عتیقه ی پرروت همراهتون نیست؟ مگه دندونش ناراحت نبود؟
.آره . ما خیلی چیزها میخوستیم بگیم. ولی نمیدونم چرا لال شده بودیم
55فصل
.هوای درون اتومبیل گرم و مطبوع مینمود و یلدا احساس رخوت خوشایندی داشت. دوباره هوا ابری بود
و باران هم نم نم میامد. کامبیز همانطور که میرفت ساکت بود...یلدا هم... با اینکه مشتاق شنیدن
.حرفهای کامبیز بود اما سعی داشت کامبیز را بحال خود بگذارد تا هر وقت که خواست شروع کند
.کامبیز اتومبیل را در گوشه ی دنجی در نزدیک یک کافی شاپ متوقؾ کرد
یلدا پرسید باید پیاده بشیم؟
کامبیز با حیرت گفت مگه دوست نداری.نه؟
میشه توی ماشین صحبت کنیم؟
.کامبیز لبخندزنان در حالی که کاپشن سفیدش را از پشت ماشین برمیداشت گفت هرطور میل شماست
.من الان برمیگردم
.و کاپشن را پوشید و دوان دوان بسوی کافی شاپ دوید. بعد از دقایقی با یک سینی برگشت
.باران تند شده بود و کامبیز بسرعت سوار شد. هیجان خاصی در نگاه و رفتارش موج میزد
.یلدا تشکر کنان فنجان شیر کاکائوی داغ را برداشت
کامبیز گفت شیر کاکائو دوست داری؟
.بله خیلی
.پس اول بخوریم بعدحرؾ بزنیم
کامبیز موزیک ملایمی گذاشت و از جشن عروسی کیمیا صحبت را شروع کرد تا اینکه یلدا گفت
.مطمئنا زندگی خوبی خواهند داشت .آقانیما هم پسر خوب و با شخصیتی بنظر مییاد
.آره دوتاشون خیلی بهم شبیهند . البته بیشتر از جهت افکار منظورمه
.یلدا دیگر حوصله اش سر میرفت. نفسی کشید و گفت خب من منتظرم

romangram.com | @romangram_com