#هم_خونه_پارت_194

واسه ی چی؟
.درست نمیدونم. اما انگار چیز مهمی میخواد بگه. ساعت 2میاد
...فرناز در سکوت به چشمهای یلدا خیره بود
.یلدا ادامه داد .فردا آخرین روزیه که من اونجام
یعنی چی؟
فردا بعد از شنیدن حرفهای کامبیز میرم خونمون. اما پس فردا میرم خونه ی حاج رضا . میرم که
.باهاش حسابی صحبت کنم
راجع به چی ؟
.همه چیز
فصل 43
.صبح روز بعد ساسان فرناز و یلدا را تا دانشگاه رساند... نرگس هم آمده بود
نرگس رو به یلدا گفت سلام .چه خبر؟از دیشب تا حالا اتفاق خاصی نیافتاده؟ شهاب نیومد دنبالت؟
.نه من هم از خونه ی فرناز اینا اومدم
نرگس متفکر و ؼمگین بر جای نشست...یلدا نگاهی به کلاس انداخت. سپیده از ته دل برایش دست تکان
.داد و یلدا به زور لبخند زد و تحویلش گرفت. چه آشوبی در دلش داشت فقط خدا میدانست
یلدا وسایلش را جمع کرد و راه افتاد. از بچه ها خداحافظی کرد و زودتر از . ساعت نزدیک سه شده بود
بقیه از کلاس خارج شد. خیلی زیاد مشتاق شنیدن حرفهای کامبیز بود. احساس میکرد این حرفها آخرین
.حرفهایی است که راجع به شهاب خواهد شنید
.کامبیز دم در ایستاده بود و با دیدن یلدا از راه دور دست تکان داد و بسوی اتومبیلش رفت
یلدا دوان دوان نزدیک شد و بعد از سلام .کامبیز در را باز کرد و یلدا فوری سوار شد. اتومبیل از آنجا بسرعت دور
.شد و شهاب که تازه رسیده بود ؼضبناک به رفتن آنها خیره ماند
.نرگس و فرناز تازه وارد محوطه شده بودند که شهاب بسویشان حرکت کرد
.نرگس گفت خدا مرگم بده. شهاب اومده
فرناز گفت گور مرگش. اصلا معلوم نیست چه دردی داره؟
شهاب نزدیک شد و سرسری سلام و احوالپرسی کرد . فرناز و نرگس با نگاه جدی و ؼضبناک شهاب دلشوره
...گرفتند .نمیدانستند چه بگویند
شهاب پرسید یلدا کجاست؟ مگه دیشب با شما نبود؟
.گفت کار داره.فرناز جواب داد .چرا اما امروز زود رفت
شهاب با حالت عصبی چنگی به موها زد و چشمها را تنگ کرد و خیره به فرناز گفت یعنی شما نمیدونستید
که با کامبیز قرار داره؟
نرگس که فهمید اوضاع بهم ریخته و پیچیده شده پیش دستی کرد و گفت آقا شهاب. یلدا به ما گفت قراره
.بیاد و راجع به مشکلی که براش پیش اومده صحبت کنه
فرناز نگاه خیره ای به نرگس انداخت و گفت یلدا نمیخواست بره . اما آقا کامبیز گویا اصرار داشته مطلبی
...رو به یلدا بگه. برای همین یلدا رفت

romangram.com | @romangram_com