#هم_خونه_پارت_177
.یلدا لبخندی زد و گفت نه . مهم نیست. من فکرش رو کرده بودم. برای همین طوری اومدم که راحت باشم
.یلدا و کامبیز وارد سالن شدند. و فرناز و نرگس هم پشت سرشان میامدند
.یلدا احساس میکرد همه ی نگاهها او را همراهی میکنند
بالاخره . خانمی بلند قد و سبزه رو بسویشان آمد و یلدا را صدا کرد و گفت سلام یلدا جون . چه عجب
.اومدی. خیلی منتظرت بودیم148
یلدا با حیرت نگاهش کرد و در دل گفت خدایا این دیگه کیه؟ و ناگهان گفت سلام کتایون. خوبی؟
.نشناختمت .وای چقدر عوض شدی
کتایون لباس شیری رنگی بتن داشت و موهایش را بالای سر گنبدکرده و آرایش زنانه ای داشت که او
.را بزرگتر از سن اش نشان میداد
.یلدا خانم و دوستانش رو هدایت کنید تا تعویض لباس کنند.کامبیز گفت کتی
.کتی به آنها خوشامد گفت و آنها را با خوشحالی به اتاقی هدایت کرد تا مانتوهایشان را در آورند
.یلدا شال یاسی رنگش را از کیؾ بیرون کشید و روی سرش انداخت. نرگس و فرناز هم آماده شدند
...کتایون دوباره بسراؼشان آمد و با حیرت و خوشحالی به یلدا گفت وای چقدر خوشگل شدی. بیا بریم دیگه
...یلدا نگاهی به فرناز و نرگس انداخت
.کتایون ادامه داد کیمیا خیلی خوشحال میشه ببینه تو اومدی
مگه کیمیا اومده؟
...آره توی سالن اون طرؾ هستند. بیشتر مهمونها اون طرفند. شهاب هم اومده و چند دفعه سراؼت رو گرفته
.گفتم هنوز نیومدی
.دست و پای یلدا دوباره به لرزه افتاد
.فرناز بازوی او را فشرد و گفت خب پس ما هم بریم دیگه
.کتایون با خوشحالی گفت آره زود باشین. اونطرؾ خیلی باحاله. بیشتر جوونها اونطرفند
.یلدا دوباره نگاهی بخود انداخت و با تکیه بر نرگس و فرناز راه افتاد. همگی به سالن اصلی رفتند
.میز و صندلی های متعددی گوشه گوشه ی سالن را پر کرده بود. سالن پر از نور و صدا و هیجان بود
.گروه ارکستر آنچنان مینواختند که همه را به رقص در آورده بودند. اما یلدا گویی همه چیز میدید هیچ چیز نمیدید
.مثل یک عروسک کوکی فقط دنبال آنها حرکت میکرد . تمام ذهنش پیش شهاب و میترا بود
کتایون گفت میخواین اول بریم پیش عروس و داماد؟
.یلدا گفت آره خوبه. بریم
.نرگس زیر گوش او گفت یلدا چیه؟ دوباره دستهات یخ کرده
.یلدا گفت نمیدونم. نرگس انگار تمام اعتماد بنفسم رو از دست دادم. احساس بدی دارم
.فرناز گفت خودت رو کنترل کن. هنوز که شهاب رو ندیدی
کیمیا در لباس عروسی زیبا و با وقار شده بود. او هم مثل کتایون با نهایت خوشرویی با یلدا و دوستانش رو
.بنظر یلدا آندو خیلی برازنده ی همدیگر بودند .برو شد. نیما هم پسر معقول و خوبی بنظر میرسید
یلدا میدانست شهاب هرجا که نشسته باشد مطمئنا تا آن لحظه حتما .همگی به عروس و داماد تبریک گفتند
romangram.com | @romangram_com