#هلاک_و_هستی_پارت_59
با وجودی که سعید به اوگفته بود در صورت داشتن کلاس باید حق التدریس بپردازد،صحرا چند هفته یک بار اورا به گوشه ای می کشید و در دقایقی کوتاه اشکالهای خود را می پرسید. برایش ساز میزد.سعید که مشکلات او را می دانست و کاملا درکش می کرد،دیگر چیزی به روی خودش نمی آورد و درمواقع کوتاه به سوالها و پرسشهایش پاسخ می داد و راهنماییش میکرد. بعد از گذشت یک سال ،تغییری ناگهانی و شگفت انگیز در کارصحرا به وجود آمد.انگار جرقه ای در مغرش روشن و به دستهایش منتقل شده بود که آنقدر قشنگ و ماهرانه می نواخت.سعید از پیشرفت او راضی بود و همچنین کار کوچکی را هم در مؤسسه به او محول کرد. اما موضوع ساز بد صدا و کهنه صحرا همچنان لاینحل مانده بود.
سعید با خودش کلنجار می رفت که آیا ساز قدیمی اش را به او بدهد یا خیر.او سازش را مثل فرزندش دوست داشت و دلش نمی آمد آن را از خودش جدا کند.با اینکه ماههای متمادی سراغش نمی رفت،اماگهگاه آن را از جعبه بیرون می آورد.می نواخت و دوباره سرجایش می گذاشت.
بلاخره یک شب تصمیم خود را گرفت.جعبه ساز را برداشت وهمراه خود به مؤسسه برد. اماآن روز صحرا سر قرارش حاضر نشد. این اولین باری بود که صحرا به مؤسسه نمی آمدو غیبت داشت.سعید هرچه انتظار کشید تا آخر وقت
هم هیچ خبری از اونشنید. فردا صبح از منشی مؤسسه پیامی داشت مبنی برفوت پدر صحرا.سعید می دانست که او بیمار است وبیش از چهار سال با سرطان ریه اش می جنگد،بنابراین از خبر فوت او حیرت زده نشد. اما دلش برای صحرا سوخت وتصمیم گرفت هرطور شده درمراسم سوگواری او شرکت کندو به دخترش تسلیت بگوید. چون نمی دانست مراسم مخصوصی دارند یاخیر و از طرفی می ترسید به خاطر کارش نتواند به مسجد برود ،تصمیم گرفت همان شب که چند ساعتی وقت آزاد داشت به خانه آنها برود. آدرس منزل او را داشت. روزی که تقاضای کار کرده بود در ورقه درخواست غیر از مشخصات دیگر،آدرس خانه را هم ذکر کرده بود. متأسفانه شماره تلفنی نبودکه سعید قبل از رفتنش به آنها خبر بدهد. آن قدر هم این موضوع برایش مهم نبود،،بنابراین شب هنگام بعد از اتمام کارش رهسپار خانه صحرا شد.
محل زندگی صحرا هم برای سعید آشنا وشناخته شده بود . آنها درخیابان آذربایجان ،دریکی از کوچه های بن بست آنجا زندگی میکردند. خانه کوچکی بود که در آن به حیاط کوچکتری باز میشد.صحرا از دیدن سعید مهرابی خشکش زد ،حالتی از شرم و دستپاچگی در حرکاتش دیده می شدکه از چشم سعید دور نماند. در دل به افکار او خندید.وقتی وارد اتاق شد،بی اختیار یاد خانه خودشان در مشهد افتاد. دور تا دور اتاق زن ومرد نشسته بودند و لباس سیاه بر تن داشتند. مادرصحرا به استقبال آمد و سعید را با تعارف زیاد در بالای اتاق نشاند و بلافاصله به صحرا گفت که چای بیاورد. هرچه بیشتر با خانه و خانواده صحرا آشنا می شد،از ساز زدن و پشتکاردختر جوان بیشتر به حیرت می افتاد.برخلاف افکار سیاهی که در مغز صحرا می چرخید.سعید با آرامش و راحتی بالای اتاق لم داده بود و چای می نوشید.
ساعتی نشست و بعد از همدردی و گفتن تسلیت ،از جابلند شد وبا همه خداحافظی کرد. صحرا به او تعارف کرد که برای شام بماند. اما سعید تنهایی مادرش را بهانه کردو عذر خواست.
بعد از چهار روز ،دوباره سرو کله صحرا در مؤسسه پیدا شد.با این تفاوت که لباس مشکی به تن کرده بود وچهره اش مغموم و گرفته بود . سعید به کلی موضوع سازش را فراموش کرده بود ،اما آن روز به مجرد دیدن صحرا از جا بلند شدو لبخند زد و گفت«صحرا خانوم ،برات یه خبر خوب دارم»
romangram.com | @romangram_com