#هلاک_و_هستی_پارت_112

طنین صدایش کلفت و تودماغی بود و بیشتر به گفتههایش رنگ غم میداد .گیتی بغضش را قورت داد و با لبخند شیرینی نگاهش کرد و بدون اینکه حرفی بزند همراه او از پلهها پایین رفت ،منظر میز شأم را چیده بود و منتظر او بود .گیتی ترجیح داد درمورد دوایش با روزبه حرفی به میان نیاورد .به سوی فرهاد رفت و پدرش را با مهربانی نبوسید و گفت :(( بابا جون ،ببخشید شبتون را خراب کردم !))

فرهاد در حالی که میخندید و آرش را بغل میگرفت گفت ((این چه حرفیه میزنی بابا جون ! میون زن و شوهر از این جور اختلافها زیاد پیش میاد .آدم باید با صبوری بتونه اونهای حل کنه .من و مادرت برها و بارها حرفمون شده و بد باهم آشتی کردیم !))

آنگاه رو کرد به آرش و با خنده گفت :(( مگه نه پهلوون ؟آدم باید قوی باش و زود از جا درنره و عصبانی نشه !))

آرش به پهنای صورتش خندید و با اشتیاق سر میز نشست .

گیتی نگاش کرد و به فکر فرو رفت .او عاشق خوردن بود گیتی هرچه سعی میکرد تدلو در غذا خوردن او به وجود آورد موفق نمیشد .هرچه سعی میکرد دست کم مواد چاق کننده کمتر در غذایش بکار برد ،باز هم سودی نداشت .پسرک هر روز چاق تر و پوف آلوده تر میشد و به همان اندازه هم قد میکشید و رشد میکرد .

هنوز شروع به خوردن نکرده بودند که صدای زنگ در به گوش رسید فرهاد با تعجب نگاهی به همسرش انداخت و گفت :(( کیه این وقت شب ؟ ما که منتظر کسی نیستیم !))

اما بلافاصله در خانه باز شد و آنها از پنجره ماشین روزبه را دیدند که در گوشهای از باغ توقف کرده و خودش مراه دسته گٔل بزرگ و زیبای از آن بیرون آمد .

نقش رضایت و لبخند بر چهره همه آنها هویدا شد .روزبه از سندلی عقب ماشین بسته کادو بزرگی هم برداشت و به سوی ساختمان پیش عماد .گیتی با خوشحالی رو به آرش گفت :(( آرش جون ببین بابا برات کادو خریده بدو برو بوشش کن و از آاش تشکر کن !))

romangram.com | @romangram_com