#هکر_قلب_پارت_8

اون هم ابرویی بالا انداخت و گفت:فکر نمیکردم اهل اینجور مجالس باشید.
سعی نکردم از خودم دفاع کنم.فقط دوباره با لبخند بهش خیره شدم.
کامرن با تعجب گفت:شما همدیگه رو میشناسید؟
_آره داداش.با ایشون تو یه دانشگاه هستم و اخیرا هم یه موضوع خیلی ما رو به هم مربوط کرده.
رو به من ادامه داد:تحقیقتون به جایی رسید؟
پرافتخار بهش نگاه کردم و گفتم:بله.تا فردا برای استاد ایمیلش میکنم.شما چطور؟
_من در برابر شما کم نمیارم.حتی اگه مجبور باشم از روش های کثیفی استفاه کنم.
خواستم حرف بزنم که دوباره رو به ما ادامه داد:من میرم اون سمت تا به دوستام سلام کنم.
و رفت.کامران متعجب در حالیکه زبونشو گاز گرفته بود و ابروهاش ناخودآگاه بالا رفته بودن به یه جا خیره بود و نشست.بعد از چند لحظه با چهره ای شاد به سمتم برگشت و میخواست حرف بزنه که شروین پیشمون اومد و گفت:کامران جان میتونم بشینم؟
کامران هم با لبخندی مسخره خودشو گوشه ای کشید و رو به شروین گفت:البته.
یکی از بچه ها اومد در گوش کامران چیزی گفت و کامران هم بعد از معذرت خواهی از ما رفت.شروین در حالیکه بخاطر جنب و جوشش سرخ شده بود رو بهم گفت:خوش میگذره عزیزم؟
دهنش بو میداد.عصبانی گفتم:م*ش*ر*و*ب خوردی؟
سرشو آورد نزدیکم و روی شونه هام گاشت و گفت:آره عزیز دلم.
از روی شونه هام بلندش کردم و گفتم:بلند شو بریم.
خمار نگاهم کردو گفت:کجا بریم؟جشن تازه شروع شده.
سپس خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و ادامه داد:چقدر داغ شدی هلیا.نکنه تب کردی.
_دیوونه خودش داغ کرده بود الان فکر میکردمشکل از منه.
دیگه دورتر نمیتونستم بشم.چون به دسته ی مبل چسبیده بودم.چند لحظه نگاهم کرد.معلوم بود حالش خراب شده.داشت سرشو میاورد جلو.نزدیک لبهام بود که خیلی ناگهانی پریدم.اون هم متعجب نگاهم کرد.
_بلند شو بریم؟
عصبانی شده بود:کجا بریم هلیا.بشین سر جات دیگه.
سهیل که از دور داشت نگاهمون میکرد اومد سمتمون و گفت:مشکلی پیش اومده خانم طراوت؟
لبخند زدمو گفتم:نخیر.ما دیگه داریم میریم.
شروین دوباره مستانه گفت:من هیچ جا نمیرم.

romangram.com | @romangram_com