#هکر_قلب_پارت_222

_بحثتون رو بعدا بکنین..الان بلند شین بریم...
شهلا رفت حساب کرد و بعد از اینکه با هم خداحافظی کردیم سوار ماشین شدم..روحیه ام خیلی تغییر کرده بود..
بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم اومدم تا در پارکینگ رو ببندم که یه مرد هیکلی جلوم سبز شد...متعجب نگاهش کردم...رو بهم گفت:
_خانم هلیا طراوت؟
مشکوک زیر نظر گرفتمش:
_بله بفرمایین؟
_باید با ما تشریف بیارین.
و از توی جیب پیرهنش کارت شناسایی در آورد...سرگرد مهران رضایی...و بعد از اون حکمی رو نشون داد که میگفت باید همراهشون برم...به تیپش نگاه کردم...لباس های شخصی پوشیده بود...
_با من چیکار دارین؟
_بیاین خودتون متوجه میشین.
شوکه شده بودم...میترسیدم کسی ببینتش...پلیس با من چیکار داشت...همونطوری که نگاهش میکردم گفتم:
-من برم به خونوادم خبر بدم برمیگردم..
قبل از اینکه حرکت کنم سریع گفت:
_لازم نیست خانم طراوت..باید زودتر با ما بیاین...اونجا میتونین با خونوادتون تماس بگیرین...
راه چاره ی دیگه ای نداشتم...در پارکینگ رو بستم و صندلی عقب زانتیا سوار شدم...سرگرد هم جلو کنار راننده نشست...ترسیده بودم..نکنه کاری ازم سر زده....دلم میخواست گوشیم رو در بیارم و به شهاب خبر بدم..اون میتونست مواظبم باشه...قلبم از ترس ضعیف میزد...خدایا چرا من نمیتونم یه زندگیه عادی داشته باشم...
***
((شهاب))
پشت لپ تاپ نشسته بودم و داشتم مشکلاتی که این چندوقته پیش اومده بود رو درست میکردم..باید ترتیب انتقال از آمریکا به ترکیه رو میدادم..امروز باید مستقر میشدن...شربت روی میز رو برداشتم و کمی خوردم...خسته شده بودم...دیشب اصلا نخوابیده بودم...ولی دیگه چیزی نمونده بود که خیالم راحت بشه...دستام رو توی موهام کشیدم و همونطور نگه داشتم...نباید میخوابیدم...صدای در اتاقم رو شنیدم:
_بله؟
ثریا بود که گفت:
_آقا مهمون دارین؟
_کی؟
_آقای امیری...

romangram.com | @romangram_com