#هکر_قلب_پارت_198
_ای تو روحت.میگم دستت رو بردار
ابروهاش رو بالا و پایین داد...سودابه با اعتراض گفت:
_باز این دوتا افتادن به جون هم...شهریار ولش کن.
شهریار لبخند شیطانی ای کرد و گفت:
_میخوام ببینم چیکار میتونه بکنه.
خندیدم و دستش رو گرفتم و در حالیکه سعی داشتم از روی کمرم بردارمش گفتم:
_تو اصلا آدم حساب نمیشی که من بخوام باهات در بیفتم.
اون یکی دستش رو گذاشت روی دماغم و دماغم رو کشید..با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:
_روانی.
زد زیر خنده...منم در حالیکه دستم رو روی دماغم میزاشتم خندیدم....سرم رو دوباره چرخوندم ببینم شهاب و آرمان چیکار میکنن که شهاب رو ایستاده با چشمهایی خیره کنار خودم دیدمش..قلبم اومد تو دهنم...بچه ها هم با تعجب نگاهمون میکردن...از نگاهش ترسیده بودم...نگاهش رو از توی چشمام برداشت و به شهریار نگاه کرد و گفت:
_بلند شو..
از جام تکون نخوردم...صداش بالاتر رفت و گفت:
_با تو بودم هلیا بلند شو...
نمیدونستم باید چیکار کنم...مغزم فرمان درستی نمیداد...فقط برای اینکه بیشتر از این نگاه کنکاو بقیه رو تحمل نکنم از جام بلند شدم..آرمان هم کنار شهاب ایستاده بود...بدون توجه بهش به سمت بالا راه افتادم...اون کمی صبر کرد..فکر کنم باز هم داشت به شهریار نگاه میکرد..کمی بعد اومد کنارم...به سمت بالا رفتیم...از بچه ها که دور شدیم برگشتم سمتش و گفتم:
_خب حرفت رو بزن.چرا اومدی اینجا؟
بازوی دست راستم رو گرفت...مجبورم کرد بهش نگاه کنم..با خشم گفت:
_اون پسره ی عوضی چیکاره ات میشه که باهاش اینطوری دل و قلوه میدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_یعنی میخوای بگی تو نمیشناسیش؟
دستی روی تیشرتش کشیدم و مرتبش کردم و با تمسخر ادامه دادم:
_تو الان اطرافیان منو بهتر از خودم میشناسی..پس چرا سوال میپرسی.
سرش رو کج کرد...نفسش رو نا آروم بیرون داد و گفت:
_میخوای چیکار کنی هلیا؟هدفت از اینکارا چیه؟
romangram.com | @romangram_com