#هکر_قلب_پارت_197
شهلا گفت:
_جیگره لامصب...داره اینور رو نگاه میکنه..فکر کنم چشمش یکی از ماها رو گرفته...پیش مرگش بشم..عجب چشای مشکی ای داره..با اینکه فاصله زیاده آدم میمونه تو این همه گیراییش..سگ داره اصلا...
سرم رو انداختم پایین و سعی کردم حواسم رو پرت کنم...چون اگه بازم به حرفاشون گوش میدادم خون و خونریزی راه مینداختم...چرا شهاب اومده بود...دلیلش چی بود...امیدوارم فقط سمت ما نیاد.نمیدونم جواب بچه ها رو چی باید بدم...
شهریار کمی بهم نزدیک تر شد و آروم گفت:
_میشناسیش؟
بدون اینکه سرم رو بلند کنم فقط چشمام رو آوردم بالا و گفتم:
_نه
_مطمئنی؟
به سمت شهاب نگاه کردم که هنوزم داشت با آرمان حرف میزد..آروم گفتم:
_آره مطمئنم.
خندید و گفت:سر کی رو میخوای کلاه بزاری.من خودم ختمشم دختر.
آروم دستام رو گرفت و ادامه داد:
_خیلی میخوایش؟
از همین جا اخمای شهاب رو دیدم..دستم رو از توی دستاش بیرون کشیدم و با اعتراض گفتم:
_شهریار
پوزخندی زد..کفشش رو در آورد و اومد بالا کنارم نشست...بچه ها سرگرم گفت و گو شده بودن...شهریار دستش رو انداخت دور کمرم..با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_دستت رو بردار.
_میخوام بهت ثابت کنم.
_چی رو؟
_همونی رو که داری انکار میکنی..تو چی فکر کردی هلیا؟من دیگه توی خوندن نگاه ها استاد شدم...
میدونستم شهاب خیلی حساسه..دلم نمیخواست کاری بکنه...برای همین ملتمسانه گفتم:
_شهریار دستت رو بردار...
با تخسی خندید و گفت:برنمیدارم.
romangram.com | @romangram_com