#هکر_قلب_پارت_186

***
پشت میزی داخل یک کافی شاپ نشسته بودیم...من بستنی سفارش دادم و اون آناناس گلاسه...سفارشاتمون رو آوردن..ته دلم شور میزد...از اومدنش خوشحال نبودم..اونم تا الان چیزی نگفته بود...مانتوی کوتاهی پوشیده بود و موهای ش*ر*ا*بی رنگش رو بیرون داده بود...زیر نظر گرفته بودمش تا زودتر به حرف بیاد...ساحل بی دلیل پیش من نمیومد...بهم نگاهی انداخت...پوزخندی زدم..هیچی نمیتونست منو شهاب رو از هم جدا کنه..حتی این دختر که ادعای عاشقی میکرد...با اعتماد به نفس گفتم:
_نمیخوای بگی واسه چی اومدی جلوی دانشگاه؟
نیشخندی زد و گفت:
_چرا عجله داری؟هرچی دیرتر بشنوی واست بهتره؟
تیز نگاهش کردم و گفتم:
_من وقت اضافی ندارم...فکر نمیکنم حرفات خیلی مهم باشن..
خیلی غیر ارادی اینطوری باهاش برخورد میکردم..اون حس بد مانع از این میشد که بتونم باهاش خوب باشم..خنده ای کرد و گفت:
_اول گوش کن بعد اینطوری حرف بزن...
خم شدم روی میز و گفتم:
_باشه... پس حرفی رو که انقدر برای زدنش زحمت کشیدی و اومدی دنبالم بزن..
پوزخند زد و گفت:
_من نگران توام...
مثل من خم شد روی میز و زل زد بهم و با جدیت گفت:
_نگران تو که هیچ چی از بازی های کثیف اون آدمای بالایی نمیدونی...فکر میکنی من نمیدونم چیزی بین تو و شهاب نیست؟
متعجب بهش نگاه کردم..این از کجا میدونست.سعی کردم به خودم مسلط باشم.شاید میخواست یه دستی بزنه و در واقع چیزی نمیدونست..گفتم:
_من از حرفات سر در نمیارم..برای چی بین من و شهاب نباید چیزی باشه؟ما به هم علاقه داریم و با علاقه نامزد کردیم..
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
_البته تو میتونی هرجوری دلت میخواد فکر کنی!
به صندلی تکیه دادم و به دو سه تا دختر جوونی که توی کافی شاپ بودن نگاه کردم...سکوت کوتاهی کرد...بعد از چند لحظه گفت:
_از شهاب چی میدونی؟از کاراش؟
با لبخند پهنی گفتم:خیلی بیشتر از تو میدونم...
اون هم به تبعیت لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com