#هکر_قلب_پارت_185

باهام هم قدم شد و گفت:حراست این سمتا نمیپلکه..منطقه آزاده...
خندم گرفت..راست میگفت...دوباره صدای شیطونش رو شنیدم که گفت:
_امتحان خوراک نمره گرفتن بود...فکر کنم استاد حوصله نداشت فکر کنه سوال سخت در بیاره..
زبونم رو گاز گرفتم تا تیکه بارش نکنم...ولی از دورن خودخوری کردم...دلم میخواست موهاش رو تیکه تیکه بکنم..اومده کنار گوش من از امتحان میگه...با حرص گفتم:
_تو رفیق نداری که بری با اونا در مورد درس بحث کنی؟داری با من راه میای که فردا صد تا حرف تو دانشگاه بپیچه...
ایستادم..اونم ایستاد...چشمکی زد و گفت:
_تو دانشگاه همه در مورد هم حرف میزنن..ولی هیچکس حق نداره در مورد تو چیزی بگه..خودم آسفالتش میکنم..
هرچقدر سعی کردم جلوی خندم رو بگیرم نتونستم..گفتم:
_خیلی پررویی آرمان..خیلی..برو تا به شهناز جونت نگفتم..میدونی که بفهمه پوستت رو میکنه...
خودش رو زد به اون راهو با خنده گفت:
_شهناز؟شهناز کیه؟نمیشناسم...
با تهدید دستم رو گرفتم سمتش و گفتم:
_وقتی بهش گفتم میفهمی.
چند لحظه نگاهم کرد...لبخند از روی صورتش رفت و اینبار با جدیت گفت:
_من با شهناز رابطه ای ندارم..
با شیطنت ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
_مهم نیست داداش من...مهم دلته که واسه اون میتپه...حالا هم برو به زندگیت برس تا منم برگردم خونه...دیگه ان شاء الله قصد نکردی که از خروجیه خواهران رد بشی!!
چیزی نگفت و فقط با اخم نگاهم کرد..مردم درگیری داشتن..دستی تکون دادم و گفتم:
_خداحافظ
و بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم رفتم سمت خروجی...ماشین عزیزم گوشه ای زیر آفتاب پارک شده بود و داشت جون میداد...سوییچ رو از توی کیفم پیدا کردم...دزدگیرش رو زدم..ولی قبل از اینکه توی ماشین بشینم یه دختر از روی نیمکت پشت ماشینم که توی دیدم نبود بلند شد....متعجب نگاهش کردم...اینکه...اینکه...باورم نمیشد....اومد سمتم..رو به روم ایستاد...لبخندی روی صورتش نشوند و گفت:
_سلام خانم طراوت.
توی شوک بودم..این اینجا چیکار میکرد؟برای چی اومده بود؟..اونم دم دانشگاه...سرم رو تکون دادم و موشکافانه فقط گفتم:
_سلام خانم جعفری.....

romangram.com | @romangram_com