#هکر_قلب_پارت_182

منو از خودش جدا کرد و گفت:چند بار تبریک میگی دیوونه؟
_لیاقت نداری...
فرزاد دستای هما رو گرفت و گفت:
_با خانمم درست حرف بزن خواهر زن..
چشمامو گرد کردم و متعجب به دوتاشون نگاه کردم..از همین اول شروع کردن..دلم میخواست تیکه تیکه شون کنم...این لوس بازیا چی بود در میاوردن..ولی قبل از اینکه چیزی بگم شهاب هم دست من رو گرفت و رو به فرزاد با خنده گفت:
_اول به خانمت بگو با هلیا درست حرف بزنه...
نیشم باز شد...و هما با اخم خنده داری به فرزاد نگاه کرد..هرچهارتامون زدیم زیر خنده...شهاب به فرزاد دست داد و گفت:امیدوارم زندگیه خوبی داشته باشین..
فرزاد تشکر کرد...از هما و فرزاد خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون .دنبال ماشین شهاب میگشتم که شهاب دزدگیر ماشینش رو زد...
چراغای دزدگیر یه بنز کوپه بادمجونی رنگ روشن شد...با دهن باز رفتم سمت ماشین..اینو رو نکرده بود نامرد..از این به بعد بیشتر باهاش برم جشن عروسی ..شاید دفعه بعد با یه بوگاتی اومد..یعنی چی که هردفعه ماشین عوض میکنه...
در ماشین رو باز کردم و نشستم...توی سکوت رانندگی میکرد..چقدر این بشر کم حرفه...خب یه چیزی بگو دلم واشه...جلوی خونه نگه داشت..خواستم پیاده بشم که برگشت طرفم و گفت:
_تنهایی که نمیترسی؟
بر و بر نگاهش کردم و گفتم:خب بترسم...چه فرقی داره؟نکنه میخوای بیای بالا؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:لازم باشه میام...
خندیدم و گفتم:احتیاجی نیست.الان هما و فرزاد هم میان...
تو چشمام نگاه کرد..بخاطر تاریکی هوا برق خاصی رو درون چشماش میدیدم که هواییم میکرد..با لحنی آروم گفت:
_میتونی موهات رو تنهایی باز کنی؟
در حالیکه از این همه توجهش قند تو دلم آب میکردم گفتم:
_آره..زیاد به موهام گیره نزدن میتونم خودم درشون بیارم...
سپس با شیطنت ادامه دادم:
_ولی مثل اینکه تو خیلی دوست داری بیای بالا...
چشماش برقی شیطنتی زد و گفت:
_شاید اگه هما و فرزاد نمیومدن من میومدم...میخوای تو بیا بریم خونه ی من؟
یعنی اگه بگم دهنم عین غار باز موند دروغ نگفتم...از شهاب بعید بود...دستش رو گذاشت زیر فکم و دهنم رو بست و با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com