#هکر_قلب_پارت_181

_دیگه واسه چی میخوای بمونی..همه رفتن...باباتم میخواد برگرده...
لجبازانه گفت:اصلا میخوام امشب اینجا باشم..تو برو...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_منم این اجازه رو بهت دادم!!
چپ چپ نگاهم کرد و دوباره گستاخ شد و گفت:
_مگه جرات داری بهم اجازه ندی؟!!
سرم رو بردم جلوی صورتش و بدون اینکه نگاهم رو از چشماش بگیرم گفتم:
_هرکاری من بگم تو میکنی....
چشماش شرور شد و خواست داد و بیداد راه بندازه که با اومدن باباش ساکت شد...لبخندی بهش زدم که متوجه شدم داره خودخوری میکنه...از جامون بلند شدیم..آقای طراوت گفت:
_هلیا جان دخترم با آقا شهاب برمیگردی؟چون شوهر عمه ات ماشین نیاورده...نمیخوام بزارم تاکسی بگیرن....
هلیا چشماشو گرد کرد و گفت:خب بابا با شما میام..جا میشم...
آقای طراوت اخمی کرد و گفت:
_امشب فرزاد و هما هم میان اونجا...پس تو باید زودتر برگردی خونه...
لباشو کج کرد و گفت:
_خب با فرزاد و هما میام..شهاب کار داره باید برگرده...
دستای هلیا رو گرفتم و گفتم:
_نصفه شب من کاری ندارم هلیا...
برگشت و چپ چپ نگاهم کرد.باباش چشمکی بهم زد و ازمون فاصله گرفت...به چشمای خاکستریه هلیا نگاه کردم که از حرص میلرزید...اخماشو کشید توی هم و از کنارم رد شد و رفت بالا...این دختر تک بود...حرص خوردنش هم برام لذت بخش بود..
یه ربعی گذشت دیدم نیومد...میخواست اینطوری عصبانیم کنه ولی با خونسردی به راه پله نگاه میکردم...بلاخره خرامان از پله ها پایین اومد...مانتوی کوتاهی روی پیرهنش پوشیده بود..و شال رو هم بدون اینکه ببنده روی سرش انداخته بود...وقتی رسید پایین چیزی نگفتم...
***
((هلیا))
رسیدم کنارش ولی صداش در نیومد..بیشتر از قبل خودخوری کردم...چرا امشب هرچی اون میخواست میشد...با حرص و عصبانیت پیش هما رفتم..شهاب هم کنارم اومد...هما رو بغل گرفتم و گفتم:
_تبریک میگم آبجی..

romangram.com | @romangram_com